در ديباچه پس ازشكر وسپاس خداوتكريم رسولخداومدح شاهان و سبب تاليف كتاب –

زبان در دهان اي خردمند چيست   كليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند كسي     كه جوهر فروش است يا پيلور؟

باب اول درسيرت پادشاهان:

با بدان يارگشت همسر لوط         خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزي چند     پي نيكان گرفت و مردم شد. 

باب دوم در اخلاق درويشان:

 يكي از بزرگان پارسائي را گفت:چه گوئي در حق فلان عابد؟كه ديگران در حق او سخن ها گفته اند،گفت: در ظاهرش عيب نمي بينم ودر باطنش غيب نمي دانم.

هركه را جامه پارسا بيني           پارسا دان و نيك مرد انگار

ور نداني كه در نهادش چيست      محتسب را درون خانه چه كار؟

باب سوم در فضيلت قناعت:

خواهنده ي مغربي، در صف بزازان حلب،مي گفت:اي خداوندان نعمت اگر شمارا انصاف بودي ومارا قناعت ،رسم سئوال از جهان بر خاستي

اي قناعت توانگرم گردان       كه وراي تو هيچ نعمت نيست

گنج صبر اختيار لقمان است    هر كه را صبر نيست حكمت نيست.

باب چهارم در فوايدخاموشي:

يكي را از حكما شنيدم كه مي گفت:هرگز كسي به جهل خود اقرار نكندمگر آنكسكه چون ديگري در سخن باشد هنوز تمام نكرده او آغاز كند،

باب پنجم در عشق و جواني:

بزرگي ديدم اندر كوهساري     قناعت كرده از دنيا به غاري

چرا گفتم به شهر اندر نيايي     كه بار بند از دل بر گشايي

بگفت آنجا پريرويان نغزند      چو گل بسيار شد پيلان بلغزند.

باب ششم در ضعف و پيري:

سال ها بر تو بگذرد كه گذر     نكني سوي تربت پدرت

تو بجاي پدر چه كردي خير     تا همان چشم داري از پدرت؟

باب هفتم در تاثير تربيت:

استاد و معلم چو بود كم آزار       خرسك بازند كودكان در بازار.

هر كه در خرديش ادب نكنند       در بزرگي فلاح از او بر خاست

چوب تر را چنانچه خواهي پيچ    نشود خشك جز به آتش راست.

باب هشتم در آداب صحبت:

سخن در ميان دو دشمن چنان گوي كه اگر دوست شوند شرم زده نباشي،

ميان دو كس جنگ چون آتش است     سخن چين بد بخت هيزم كش است.

كنند اين وآن خوش دگر باره دل        وي اندر ميان كور بخت وخجل.

ميان دو تن آتش افروختن                نه عقل است خود در ميان سوختن.