کوچ از قتلگاه
چگونه بي تو نشينم به محملي كه ندارم چه گويم از غم غربت به هم دلي كه ندارم
به سنگلاخ عداوت مرا كشيده زمانه سوار كي شوم آخر به محملي كه ندارم
به خاك و خون يله گشته قبيله ي من بي كس خوش است بهر تسلي قبايلي كه ندارم
خيال اكبر و قاسم بسوخت قلب و دلم را دواست سوز دلم را تغافلي كه ندارم
ز اشكهاي رباب و رقيه غرقم من نرفت زورق صبرم به ساحلي كه ندارم
به راه شام مرا شد كشنده ي تو مجاور يقين كه چاره ي من هست تحملي كه ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 15:49 توسط ..:: قدرت جدیری ::..
|