X
تبلیغات
لکنت آواز

دوشنبه سی ام خرداد 1390

منش

بنام خدا-موضوع منش :کل یعمل علی شاکلته=هرکس بمقدار دارائی اش خرج می کند.بنظر می رسدمنش همان جنبه باشد که باید همه داشته باشند که بیشتر آدم ها فاقد آنندواینجاست که تفاوت وتنوع اشخاص حاصل می شودمثالا معاویه هنگامیکه به آب دسترسی پیدا می کند آن را انحصاری می کند .اما علی بن ابی طالب که سرچشمه رافتح می نماید بازش می گذارد تا انسان و حیوان ودوست و دشمن بالسویه بهره مند شوند. مرحوم استاد شهریاراین واقه را چه خوب به نظم کشیده است:

شنیدم آب به جنگ اندرون معاویه بست    بروی شاه ولایت چرا که بود خسی

علی بحمله گرفت آب و باز کرد سبیل       چرا که او کس هربیکس است ودادرسی

سه بار دست بدست آمد آب و در هر بار     علی چنین هنری کرد و او چنان هوسی

فضول گفت که ارفاق تا بدین حد بس         که بیحیائی دشمن زحد گذشت بسی

جواب داد که ما جنگ بهر آن داریم            که نان و آب نبندد کسی بروی کسی...

خواجه حافظ هم که به منطوق شیعه از گل مولا سرشته شده آئینه ی آن حضرت است.در زیر چند بیت بعنوان شاهد بر منش خواجه از دیوان درج مینمائیم تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم                  با پادشه بگوی که روزی مقرر است

 

مرو به خانه ی ارباب بی مروت دهر             که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود                زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

 

ما نه مردان ریائیم و حریفان نفاق              آنکه او عالم سر است بدینحال گوست

 

من غلام نظر آصف عهدم کورا                   صورت بندگی و سیرت درویشان است

 

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا               حیف است زخوبی که شود عاشق زشتی

 

گفتگو آئین درویشی نبود                        ورنه با تو ماجراهاداشتیم.

 

ما نگوییم بد و میل بناحق نکنیم              جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم

 

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید         گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

چگنه شکر این نعمت گزارم                       که زور مردم آزاری ندارم.

به خلق و لطف توان کرد اهل نظر                به بند ودام نگیرند مرغ دانارا.

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون    نیکی بجای یاران فرصت شمار یارا

ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت           روزی تفقدی کن درویش بی نوارا

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است   بادوستان مروت بادشمنان مدارا

هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی  کاین کیمیای هستی قارون کند گدارا.

هرسرموی مرا باتوهزاران کار است             ماکجائیم و ملامتگر بی کار کجا.

                   وچنین بود رستم

چه نازی بدین تاج گشتاسبی؟             بدین تازه آئین لهراسبی؟

که گوید برو دست رستم ببند؟              نبندد مرا دست چرخ بلند

که گرچرخ گویدمرا کاین نیوش               بگرز گرانش بمالم دو گوش

من از کودکی تا شدیتم کهن                بدینگونه از کس نبردم سخن

مرا خواری از پوزش و خواهش است      وزین نرم گفتن مرا کاهش است.

چنین گفت رستم به اسفندیار             که نیکی بماند زما یادگار.

 

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 23:35 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی ام خرداد 1390

بنام خدا-موضوع منش :کل یعمل علی شاکلته=هرکس بمقدار دارائی اش خرج می کند.بنظر می رسدمنش همان جنبه باشد که باید همه داشته باشند که بیشتر آدم ها فاقد آنندواینجاست که تفاوت وتنوع اشخاص حاصل می شودمثالا معاویه هنگامیکه به آب دسترسی پیدا می کند آن را انحصاری می کند اما علی بن ابی طالب که سرچشمه رافتح می نماید بازش می گذارد تا انسان و حیوان ودوست و دشمن بهره مند شوند.خواجه حافظ هم که به منطوق شیعه از گل مولا سرشته شده آئینه ی آن حضرت است.در زیر چند بیت بعنوان شاهد بر منش خواجه از دیوان درج می شود تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقرر است.

مرو به خانه ی ارباب بی مروت دهر

که گنج عافیتت در سرای خویشتن است.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.

ما نه مردان ریائیم و حریفان نفاق

آنکه او عالم سر است بدینحال گوست.

من غلام نظر آصف عهدم کورا

صورت بندگی و سیرت درویشان است.

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است زخوبی که شود عاشق زشتی.

گفتگو آئین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراهاداشتیم.

ما نگوییم بد و میل بناحق نکنیم

جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم.

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم.

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 23:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

تو نقطه ی عطف راز هستی هستی      با سروریت فراز هستی هستی

یک گوشه ی چشمی زتو آمال جهان       مولا تو یقین نیاز هستی هستی.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 21:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

در راه خدا همیشه ساعیست علی      بر خلق خدا رهبر و راعسیت علی

نسبت به خلیفه های صدر اسلام         چون مصرع آخر رباعیست علی.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 21:16 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

ای در تونهاده حق خصالی عالی      وی با تو شده خصال عالی عالی

از دشمن و دوست کس نخواندست تورا    بر خط سوم توئی مثالی عالی.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 21:14 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم آبان 1389

در راه خدا همیشه ساعیست علی              برخلق خدا رهبر و راعیست علی

نسبت به خلیفه های صدر اسلام               چون مصرع آخر رباعیست علی.


از دزد درون و راهزنهای برون               تخریب شدم نمانده درمن رکنی

ای پنجه طلاترین معمار جهان                  یاصاحب عصروالزمان ادرکنی.

برسر قبرهابیل در بلندی های جولان:

فرزند توام پدر علیل و ناتوان        با سینه ی پر آه و بچشمی گریان

بعد از تو و آن کار عمو قابیلم                       آش است همان و کاسه هم هست همان.



عمریست که ما از ته دل کشیم جیغ           کایام سرآمد و نیامد او دریغ

او قله و ما چو دره با یک پرسش               آیا رسد این جیغ ضعیفان به ستیغ؟




این مهدی باکری ما در سنگر                    بردفع عدوی خیره سر از کشور

چون بابک خرم است بر معتصمان           هم آریوبرزن است بااسکندر.




دانی که چرا جهان مرا حیران است؟    وز فرط تحیرش چنین ویران است؟

شکل دل هر کسی بود صنوبری         شکل دل من چو نقشه ی ایران است.



 آ ز من و تو گندمی است و نانی است      تقوا عوض هوای دل قربانی است

ما هرکه قسم بخورد باور کردیم            در یک کلمه بهشت ما شیطانی است.





آئینه ی جانبازی ما خرمشهر        پروانه ی خودسازی ما خرمشهر

مایک سر و گردن زهمه بالائیم             برهان سرافرازی ما خرمشهر.


نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 16:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دوازدهم آبان 1389

قرآن

یریدون لیطفئوا نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون(8صف).

 

«چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد.»

فروغی جاودانی هست قرآن

نپنداری که فانی هست قرآن

چراغی آسمانی هست قرآن

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

مکن خورشید را پف ای فلانی

تو خفاشی زمهر و مه چه دانی

نمی دانی بدان بوجهل ثانی

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

تو ای شیطان و مزدور شیاطین

چرا بی دین شدی گشتی انائین

دو گوشت باز کن تا بشنوی این

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

مشو خصم علی ای ابن ملجم

بفرمان ولایت من بسیجم

بوداخطار من از کشور جم

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

به موسی و به عیسی دارد ازعان

مانیفست همه ادیان بود آن

میان حق و باطل هست فرقان

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

مدیح مریم عذراست قرآن

ثنای حاجر و ساراست قرآن

هبوطش خانه ی زهراست قرآن

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد

به امریکا که شیطان بزرگ است

تروریستی که او بد تر زگرگ است

بگو مکر خدا بسکه سترگ است

چراغی را که ایزد بر فروزد

هرآن کس پف کند ریشش بسوزد .

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 16:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آذر 1387

غزل در شان مولا علی

  1. تو « نقطه ی عطف ر ا زهستی » ، هستی     با سر و ریت، فر ا ز هستی ، هستی
  2. یک گوشه ی چشمی زتو، آمال جهان         مولا تو یقین نیا ز هستی ، هستی
  3. از روز ازل بگیر تا، ملک ابد                        مقبول ترین نما ز هستی ، هستی
  4. پیغمبراسلام، که محمود خداست              دردیده ی او ا یا ز هستی ، هستی
  5. در روز جزا ، با تو بسنجند اعمال                 چون صاف ترین تر ا ز هستی ، هستی
  6. آرامی و ، پر خروش، چونان ،دریا -                 سمفونی دلنو ا ز هستی ، هستی
  7. تو عشو ه و ، ناز این جهان را نخری              خود کان وقار و نا ز هستی ، هستی
  8. هنگا مه ی هنگا مه، که پر آشوب است       تو امن ترین ملاذ هستی ، هستی
نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 22:42 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم شهریور 1387

بابک

  1. به کسانی که مورد ستم واقع شده اند اجازه ی جهاد داده شده است. (قرآن مجید)

                                                    بابک خرمی

      دو فرزند آمد از آن ماه پیکر                                       چو مامک خوب و چون بابک دلاور

                                                                                                       (اسعدی گرگانی)

 

...آن روز ها که دشمنان به سر زمین ما ریختند،گله های مارا غارت کردند،خرمن های مارا آتش زدند،تاکستان های مارا لگد مال کردند،تمام این ویسپوهران با اسوارانشان ، با آزات هاشان وبا سلاحهاشان ما را رها کردند ،به این غاصب ها پیوستند و چندی بعد با یک نام تازه، با یک عنوان عرب پسند تازه ، دو باره آمدند تامارا غارت کنند. در چنان روز ها که حتی اهورا مزدا هم مارا به سرنوشت خویش رها کرده بود همین چوپانهای ساده دل وگستاخ، همین روستائی های سخت کوش وتسلیم نا پذیر بودند که زندگیشان را درراه دفاع از عدالت اهورائی وآزادی مزدایی به خطر افکندند. پنهانی،آهسته وبدون آنکه بگذارند عربها بویی ببرند بهم پیوستند ، همه ی نیروهای خرد شده، تحقیر شده و بی اهمیت راباهم متحد کردندو آشکار بر ضد عربها شوریدند بیست و دو سال هم با آنها جنگیدند.واکنون هم آنچه قلعه ی ما ،آرمان ما ،و هستی مارا تهدید می کند نیرنگ یک ویسپوهر است،نیرنگ افشین که خودرا به عربها فروخته است وبه عنوان سردار خلیفه به جنگ ما آمده است.برای افشین چشم انداز یک آرمان اهورایی وانسانی چه اهمیت دارد؟وفقط فرمانروایی و برتری می خواهد و می پندارد که تسلیم به خلیفه او را به این آرزوی خویش خواهد رساند.اگر در این راه لازم باشد او پدر خود، برادر خود و تمام قوم خودراهم قربانی می کند. چنانچه کرد و هنوز هم همه چیز دیگررا باید فداکند.

مازیار هم مثل او یک ویسپوهر است،عزیزم. اونیز حکومت و قدرت جابرانه می خواهد و تا وقتی گمان می کند آن را بوسیله ی ما می تواند بدست بیاورد باماست.وقتی یقین کند افشین آن را بهتر و زودتر برایش ممکن می سازد بی هیچ تردیدی به او می پیوندد.(ص 594کتاب به شرقی نه غربی از زرین کوب)

دربین قهرمانان بلند آوازه ی ما که مخصوصاً در طی قرنهای نخستین اسلام بخاطر رهائی ایران ومحنت کشان آن از یوغ بیدادبیگانگان به کوشش بر خواسته اند بابک خرمدین این ویژگی رادارد که خود نه تنها مظهر پاره ای نو گرایی ها در آئین های کهن ایرانی است بلکه در عین حال پیوندی یگانه با زندگی طبقات فرودین جامعه ی ایرانی:چوپانان،روستائیان،پیشه وران وخرده پایان دارد.همین نکته استکه نهضت خرمدینان را از نهضت کسانی چون ابومسلم ،سنباد،استاسیس ومازیار ممتاز می کند.ارتباط این نهضت با طبقات واقعی مردم نه همان بیگانه خویان را واداشت تا در روایات افسانه آمیز وآکنده از تناقضات خویش چهره ی واقعی بابک را با غبار ترفند و دروغتیره سازند بلکه پاره ای از آشنا رویان را نیز بدانجا رهنمون شد که با سعی در مبارزه با آن،خویش را به دستگاه خلیفه وقدرتهای لجام گسیخته ی دنیای هزار و یک شب، نزدیک سازند.درواقع آنچه این نهضت رادرآغاز وقوع خویشاز-طبیعت اشیاء-ناشی می شد در پایان یک رشته کامیابی ها،سرانجام درسیل خون فرو نشاند،نیرنگ یک امیرزاده ی ایرانی-افشین اشروسنه –بودکه خویش را به خلیفه ی تازیان فروخته بود وبا اینهمه این خیانت اونیز در نزد خلیفه سر انجام جز دار و شکنجه سزائی نیافت.این خیانت افشین که یک گزارش داستانی هم به نویسنده ی آلمانی الهام داده است خود داستان جداگانه ای دارد که آن را می توان در – دو قرن سکوت-خواند.آنچه در اثر حاضر نویسنده را بر انگیخت حماسهی زندگی بابک وجنبه ی انسانی هدف او بود که در عین حال،سقوط او را در محیطی که برای نفس کشیدن انسانهایی چون اوزیاده تنگ و محدود می نمودالزام می کرد.

برخورد افشین وبابک که در حقیقت معرف برخورد بین وسوسه ی تسلیم واندیشه ی مقاومت بشمار است در ماجرایی که در طی این نمایشنامه طرح شده است از بابک یک قهرمان-انسانی-می سازد که اگر نیز –طبیعت اشیاء-از او می خواهدکه در برابر بیدادوخیانت صحنه را خالی کندکه باز –طبیعت اشیاء-از او می خواهد که همواره،در هر فرصت که دنیای افشین-دنیای خلیفه ی بغدادودنیای هزارو یک شب –اورا به چالش می خواند. به صحنه بر گرددوبخاطر هدفهای انسانی خویش به کوشش بر خیزد

(یادداشتی در باره ی نمایشنامه ی –بابک و بازگشت قهرمان-)

این داستان بابک داستانی کهنه است اما داستانی کهنه شدنی نیست.داستان تمام انسانهایی استکه دوست دارند بجای آنکه از خطر فرار کنند چشم در چشم آن بدوزند و بجای آنکه آن را فراموش کنند با آن دست به یخه شوند . 22سال جنگ به بابک این نکته را آموخته که انسان تا خطر را اجتناب نا پذیر می شمرد می تواند باآن به کوشش وستیز بر خیزد. فقط وقتی خطر اورا از پای در می آورد که وی آن را اجتناب پذیر بیابد.(از متن نمایش بابک مال زرین کوب)

   بابک خرمی: بابک خرمی درزمان مامون هیاهوئی عظیمی برپانمود وبکرات لشکر خلیفه را شکست داده سرداران بزرگی را مانند یحییبن معاذ،عیسی بن محمد،محمدبن حمیدطوسی،وغیره را مغلوب نمود.درآخرسردارایرانی موسوم به افشین بالطائف الحیل اورادستگیر کرده وپس از اینکه قریب 22سال درکمال اقتدار میزیست در عهد معتصم خلیفه ی عباسی به قتل رسید.

بابک دعوی مظهریت می نمودومیگفت روح ولینعمتش جاویدان نام که پیرو مذهب خرمی بودهدراو حلول کرده است.(201-222ه ) برگرفته ازکتاب تاریخ کامل ایران از دکتر عبدالله رازی انتشلرات اقبال چاپ14-1377.

      عنوان مزدکی درآن دوره(یک قرن بعد از قتل سهروردی غازان مغول)مثل ادوار بعد،در واقع بهانه ای بوده است برای اینکه قوم را خون ریختنی کرده باشدوکشتنی .چنانکه شیخ مقتول ،شهاب الدین سهروردی راهم که اهل همین بلاد وجبال بودوبا مقالات مربوط به نوروظلمت آشنائی داشت یک قرن پیش،مخالفان با همین تهمت زندقه والحاد کشتند.

 شیخ یعقوب باغبانی وقتی ازپیروان خود صحبت می کرده است وغازان مغول را از آن می ترسانیده است،بی شک نظرش به مزدک وبابک وجاویدان بن سهل وامثال آنها نبوده است.به پیروان جبال ازقبیل باباطاهر وباباجعفروباباخوشبین نظر داشته است که بعضی از آنهادر عهد سلاجقه نیز حتی مورد تکریم واحترام یک سلطان سنی مثل طغرل بیک نیز بوده اندوفرقه های اهل حق هنوزدرلرستان و کردستان و آذربایجان هستنددرعهدغازان هم مثل امروزبه پیروان خویش زیاد معتقد بوده اندوآنهارا –مظهرتجلی حق خوانده اند.

(ص437همان)

درپایان دوقرن،دیگر اعراب فاتح ایران نبود،سیادت وقدرتی که درروزگار بنی امیه برای خود ادعا کنددراین روزها یکسره ازیاداو رفته بود، دردربار خلافت، نفوذ وقدرت او دیگرنمی توانست بانفوذ وقدرت ایرانیان معارضه کند، تسلط فرهنگ وتمدن ایرانی، خلیفه ی تازی را یکسره مغلوب ومقهورخویش کرده بود. (دوقرن سکوت) 

 پس از درگذشت مامون درسال 218برادرش معتصم بجای او نشست ونسبت به امام جواد علیه السلام همان سیاست مامون را پیش گرفت.

...معتصم از پیش مایه ی هر نوع دشمنی با امام علیه السلام را درخودداشت وبرای از بین بردن آن بزرگواردنبال فرصت مناسب بود.از سخنان ابن ابی داود هم سخت تحریک شدودرصددقتل امام علیه السلام برآمد.وسرانجام منظور پلید خودراعملی ساخت وامام جوادعلیه السلام را که هنوز بیش از 25سال از بهار عمرش نمی گذشت درآخر ذیالقعده ی همان سالی که اورا به بغدادفرا خوانده بود مسموم کردوشهیدنمود.

 

  علویان با تکیه به شخصیت و موقعیت امام رضا بر علیه دستگاه خلافت دست به شورش زدند از جمله:

ابوالسرایاکه به آهنگ بیعت گرفتن برای محمدبن ابراهیم طباطبادرسال 199درکوفه خروج کردومردم را بیاری خاندان پیامبر فراخواند.

ابوالسرایاتمام سپاهیانی راکه حکومت برای رویاروئی با آنان می فرستادهتارومار می کردندوبه هر شهری که می رسیدند آنجارا به حاکمیت خویش درمی آوردند.وی موفق شد در فاصله ی کمتراز ده ماه200000ازلشکریان مامون را به قتل برساند

علاوه بر قیام ابوالسرایادرکوفه،دربسیاری ازمناطق دیگرازقبیل بصرهومدینهویمن وواسط ومدائن وحتی بین النهرین وشام علویان وحتی غیر علویان دست به شورش زدند و در برابرحکومت عباسی به مبارزه بر خاستند

همه ی اینها دلیل گویایی بودبر میزان درک طبقات مختلف مردم از حکومت ضد اسلامی وستمگرانه ی عباسیان وگرایش روز افزون آنان به مکتب حق طلب وعدالت گستر اهل بیت بدینگونه می بینیم که مامون با همه ی تصفیه ای که در داخل امپراطوری اسلامی کرد حتی برادرش امین را کشت،نتوانست بر همه ی مناطق اسلامی چنانجه باید چیره شود(ص90تاریخ اسلام ازعقیده سیاسی سپاه)مامون جامه ی سیاه را که شعار عباسیان بود از تن بدرآوردوجامه ی سبز که شعار علویان بود پوشید.(همان پیشین)

  ...من پس از خواندن کتاب دوقرن سکوت برداشت نموده ام ...ملت ایران در این دو قرن از طول همه ی تاریخش بیشتر وروشنتر احساس می شود،ملیت چیست؟قرون اول ودوم اسلام بهترین جائی است که نشان می دهد که نظریه ی توین بی در تاریخ درست است

  تاین بی تزی دارد بنام تناقض در منحنی ،یکی منحنی نظامی-سیاسی ودیگری منحنی-فرهنگی علمی. یعنی در یک تاریخ در موقعی که قدرت نظامی سیاسی رو به توسعه و تصاعد است ،قدرت فرهنگی علمی  رو به زوال است وبرعکس .

منحنی های نظامی-سیاسی سمبل هائی داردهمچون سعد ابی وقاص،عمروعاص،(بنی امیه برای اولین بار نیروی دریائی درست می کند)وخالد.وسمبل های فرهنگی:خوارزمی ،ابن سینا،رازی،کندی،ابن هیثم(کاشف قوانین شکست نور)فارابی(بزرگترین فیلسوف اسلامی)فردوسی،بیرونی،اینان درست درموقعی که منحنی نظامی افول می کندظاهر می شوند...بعد از این که ایران مورد حمله قرار گرفت واز نظر سیاسی نظامی شکست خوردوساسانیان بکلی نابود شدند،ایران بر اساس ملیت و یا بر اساس مذهب مزدک در برابر عرب قیام کرد. قیام فکری که در برابر عرب تجلی کردجدا کردن عرب از اسلام بود،یکی از شاهکارهای فکری علیه این هجوم،تفکیک میان اسلام وعرب است.حرف عرب را با خود او جدا کردن بسیار هوشیارانه بوده است.

  ( محاکمات خلیفه و محکوم کردن ایرانیانی که قیام کرده اند جالب است در این محاکمات اتهاماتی از قبیل زردشتی،بودائی،زندیق،شیعی داده اند)برای اینکه پس از کشتن او دیگر غائله بخوابد واز شخص کشته قهرمانی بوجود نیایدکه مزاحمت ایجاد کند :هیچکدام از این افراد رابعنوان اینکه با خلیفه جنگیده نمی کشند.

در این دو قرن،دو جبهه در برابر هم قرار می گیرند، ایرانی ها وعرب ها.این بخاطر حفظ خودش وآن بخاطر حفظ و استقرارتسلط خودش.

  پس از مدتی رهبران اشرافیت ایرانی در کسب حکومت با خلیفه به سازش می رسند و سکه بنام او می زنند وعبودیت خود را اعلام می کنند...اما توده جنگ خودش را بنام تشیع،اسماعیلیه ...ادامه می دهد:

   از میان رهبران دو قرن اول که درباره اش صحبت می کنیم «بابک» تنها شخصی است که از میان توده ی مردم بر خاسته است.شرح حال بابک را می خوانیم می بینیم تمام تهمت هائی که به او می زنندو فحش هائی که می دهند(آدم بی سروپائی است- پدرش فلان کاره است...)نشان می دهد که بابک ازطبقه ی پائین است واز این موضوع فهمیده می شود که اولاً علت مقاومت بابک ومقاومت های دیگران متفاوت است،زیرا بابک موقعیت خانوادگی مهمی نداشته که از دست داده باشد،قیام بابک درست ترین وانسانی ترین قیام علیه خلافت است وبرای همین است که بزرگترین مقاومت ها را بابک علیه خلیفه داشت. (20سال)(ص66بازگشت به خویش / از دکتر مزینانی )

                                        ( رباعی)

  بابک بدلیری ز عدو جان بگرفت     بی سختی روزمره آسان بگرفت

تا ملک بدست بی سر و پایان دید   بفروخت دو دست خویش و ایران بگرفت.

                                           ***

عشق وطنی مدام و ساقی باباک    بین وطن و عشق تلاقی بابک

چندی عرب ار دیر مغان بست چه شد   شد معتصمان وماند باقی بابک.

                                           ***

گویند که خشم بابک از اسلام است   باور نکنم من این که حرفی خام است

یک پرسش ساده از تو می پرسم من   با من تو بگو که معتصم اسلام است؟

                                           ***

 

در بند نبود اگر کنونم خامه       با نظم حماسه کردمی هنگامه

پرسی اگر آن حماسه را نام و نشان    گویم بود آن حماسه بابکنامه.

                                          ***

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 1:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مهر 1386

ساقی نامه

در علم بديع و بيان،براعت استهلال آن است كه در مطلع قصيده يا ديباچه كتابي ، عبارتي يا الفاظ لطيف ذكر شود كه با مطلب بعد مناسبت داشته باشد مانند اين شعر در اشاره به جلوس سلطان :

افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن      مقدمش يارب مبارك باد بر سرو و سمن.(حافظ)

شاعر بزرگ آذر بايجان حكيم نظامي صاحب يكي از سه مثنوي مهم ادب فارسي (خمسه )در اول داستان هاي اسكندر نامه بقصد براعت استهلال دو بيت ساقي نامه سروده است.اين ساقي نامه ها مادر تمام ساقي نامه هاي بعد از خود گشته است بعبارت صحيح تر نظامي به بنيان گذاری ساقي نامه معروف شده است و گفته ميشود كه در دو بيت ساقي نامه، چكيده ي داستان بعد از خود را بيان ميكند.بعد ها ساقي نامه را استقلال بخشيدند  و شعرهای بسياري به این نام ساختند كه ساقي نامه ي رضي الدين آرتيماني بهترين آنها محسوب ميشود اما از لابلاي قصايد خاقاني معلوم ميشود نخستین ساقی نامه نویس ایشان بوده اند به علت غامض بودن زبان از ذهن ها دور مانده است ذيلا ساقی نامه های حكيم نظامي و  بديل بي بديل خاقاني شرواني   آورده ميشود، ملاحظه ميكنيم:

ساقي نامه.

1-      بيا ساقيا آن مي نشان ده مرا     از آن داروي بيهشان ده مرا

بدان داروي تلخ بيهش كنم      مگر خويشتن را فرامش كنم.

2-      بيا ساقي از سر بنه خواب را   مي ناب ده عاشق ناب را

مئي كو چو آب زلال آمده است  بهر چار مذهب حلال آمده است.

3-      بيا ساقي آن ارغواني شراب      بمن ده كه تا مست گردم خراب

مگر زان خرابي نوائي زنم      خراباتيان را صلائي زنم.

4-      بيا ساقي آن آب ياقوت وار       در افكن بدان جام ياقوت بار

سفالينه جامي كه مي جان اوست   سفالين زمين خاك ريحان اوست.

5-      بيا ساقي آن باده ي بي ضرر       كه دل را دهد از لطافت خبر

بمن ده كه يك لحظه سر خوش شوم  از اين دهر تا كي مشوش شوم.

6-      بيا ساقي آن راحت انگيز روح     بده تا صبوحي كنم در صبوح

صبوحي كه در آب كوثر كنم      حلال است اگر تا بمحشر كنم.

7-      بيا ساقي از جنب دهقان پير        مئي در قدح ريز چون شهد و شير

نه آن مي كه در مذهب آمد حرام   مئي كاصل مذهب بدو شد تمام.

8-      بيا ساقي آن آب حيوان گوار       بدولتسراي سكندر سپار

كه تا دولتش بوسه بر سر نهد    بميراث خوار سكندر دهد.

9-      بيا ساقي آن راح ريحان سرشت    بمن ده كه بر يادم آمد بهشت

مگر زان مي آباد كشتي شوم       وگر غرقه گردم بهشتي شوم.

10-  بيا ساقي از خود رهائيم ده        زخشنده مي روشنائيم ده

مئي كو ز محنت رهائي دهد       به آزردگان موميائي دهد.

11-  بيا ساقي آن مي كه رومي وش است      بمن ده كه طبعم چو زنگي خوش است

مگر با من اين بي محابا پلنگ            چو رومي و زنگي نباشد دو رنگ.

12-  بيا ساقي از مي مرا مست كن            چو مي در دهي نقل در دست كن

ازآن مي كه دل را بدو خوش كنم       بدوزخ درش طلق آتش كنم.

13-  بيا ساقي آن مي كه فرخ پي است       بمن ده كه داروي مردم مي است

مئي كوست حلواي هر غم كشي        نديده بجز آفتاب آتشي.

14-  بيا ساقي آن آب آئينه فام                بمن ده كه بر دست به جاي جام

چو زان جام كيخسرو آئين شوم       بدان جام روشن جهان بين شوم.

15-  بيا ساقي آن راوق روح بخش         بكام دلم در فشان چون درخش

من اورا خورم دل فروزي بود          مرا او خورد خاك روزي بود.

16-  بيا ساقي آن آتش توبه سوز           به آتشگه مغز من بر فروز

بمجلس فروزي دلم خوش بود        كه چون شمع برفرقم آتش بود.

17-  بيا ساقي از بهر دفع خمار            دواي دل دردمند از خم آر

شرابي بمن ده كه مستي كنم         ازآن آب آتش پرستي كنم.

18-  بيا ساقي از من مرا دور كن        جهان از مي لعل پر نور كن

مئي كو مرا ره بمنزل برد          همه دل برند او غم دل برد.

19-  بيا ساقي از شادي نوش و ناز      يكي شربت آميز عاشق نواز

بتشنه ده آن شربت دلفريب        كه تشنه زشربت ندارد شكيب.

20-  بيا ساقي آن شب چراغ مغان      بياور زمن بر مياور فغان

چراغي كزو چشم ها روشن است  چراغ دلم را از او روغن است.

21-  بيا ساقي آن مي كه محنت بر است   به چون من كسي ده كه محنت خور است

مگر بوي راحت بجانم دمد     زمحنت زماني امانم دهد.

22-  بيا ساقي آن مي كه جان پرور است.     چو آب روان تشنه را در خور است

در اين غم كه از تشنگي سوختم         بمن ده كه مي خوردن آموختم.

23-  بيا ساقي از باده جامي بيار               زبيجاده گون گل پيامي بيار

رخم را بدان باده چون باده كن          زبيجاده رنگم چو بيجاده كن.

24-  بيا ساقي آن شير شنگرف گون        كه عكسش در آرد بسيماب خون

بمن ده كه سيماب خون گشته ام       بسيماب خون ناخني رشته ام.

25-  بيا ساقي آن ميكه ناز آورد             جواني دهد عمر باز آورد

بمن ده كه اين هر دو گم كرده ام      قناعت بخوناب خم كرده ام.

26-  بيا ساقي از مي دلم تازه كن           در اين ره صبوري باندازه كن

چراغ دلم يافت بي روغني           بمي ده چراغ مرا روشني.

27-  بيا ساقي آن جام كيخسروي         كه نورش دهد ديدگان را نوي

لبالب كن از باده ي خوشگوار     بنه پيش كيخسرو روزگار.

28-  بيا ساقي آن جام زرين بيار        كه ماند از فريدون و جم يادگار

مي ناب ده عاشق ناب را         يمستي توان كردن اين خواب را.

29-  بيا ساقي آن زر بگداخته         كه گوگرد سرخ است از او ساخته

بمن ده كه تا زو دوائي كنم      مس خويش را كيميائي كنم.

30-  بيا ياقي آن آب نارم بده          هم از بهر دفع خمارم بده

خمارم مگر بشكني زآب نار    بدفع خماري بدينسان خم آر.

31-  بيا سلقي آن آب چون ارغوان   كزو پير فرتوت گردد جوان

بمن ده كه تا زو جواني كنم     گل زرد را ارغواني كنم.

32-  بيا ساقي آن باده ي چون گللاب   بر افشان بمن تا بر آيم زخواب

گلابي كه آب جگر ها بدوست    دواي همه درد سر ها بدوست.

33-  بيا ساقي آن آب ني شكرم         كه داري بده تا از آنجا خورم

كه از خوردنش دلنوازي كنم     بكار آمده كار سازي كنم.

34-  بيا ساقي آن مي كه جان پرور است   بمن ده كه چون جان مرا در خور است

مگر نو كند عمر پژمرده را            بجوش آرد اين خون افسرده را.

35-  بيا ساقي آزاد كن گردنم               سرشگ قدح ريز در دامنم

سرشگي كه صرف  پالودگي        فرو شويد از دامن آلودگي.

36-  بيا ساقي امشب بمي كن شتاب      كه با درد سر واجب آمد گلاب

مئي كاب در روي كار آورد       نه آن مي كه در سر خمار آورد.

37-  بيا ساقي آن باده بر دست گير     كه از خوردنش نيست كس را گريز

نه باده جگر گوشه ي آفتاب     كه هم آتش آمد بگوهر هم آب.

38-  بيا ساقي آن بكر پوشيده روي   بمن ده گرش هست پرواي شوي

كنم دست شوئي بپاك از پليد    ببكر اين چنين دست بايد كشيد.

39-  بيا ساقي آن زيبق تافته         بشنگرف كاري عمل يافته

بده تا در ايوان بارش برم     چو شنگرف سوده بكارش برم.

40-  بيا ساقي آن رنگ داده عبير    كه رنگش بخون داده دهقان پير

بده تا مگر چون در آيد بچنگ   دهد آب و رنگش مرا آب و رنگ.

41-  بيا ساقي آن آب آتش خيال        در افكن بدان كهرباگون سفال

گوارنده آبي كزين تيره خاك     بدو شايد اندوه را شست پاك.

42-  بيا ساقي آن آب رخشنده مي     بكف گير بر نغمه ي ناي و ني

مئي كو بفتواي مي خوارگان     كند چاره ي كار بيچارگان.

43-  بيا ساقي آن خاك ظلمات رنگ   بجوي و بيا آب حيوان بچنگ

بدان آب روشن نظر كن مرا     وز اين زندگي زنده تر كن مرا.

44-  بيا ساقي آن مي كه آن دلكش است     بمن ده كه مي در جواني خوش است

مگر چون بدان مي دهان تر كنم   بدو بخت خود را جوانتر كنم.

45-  بيا ساقي آن باده بر دار زود       كه بي باده شادي نشايد نمود

بيك جرعه زان باده ياريم ده      زچنگ اجل رستگاريم ده.

46-  بيا ساقي آن جام روشن چو ماه    بمن ده بياور زمين بوس شاه

كه تا مهد بر پشت پروين كنم    بياد شه آن جام زرين كنم.

47-  بيا ساقي از خم دهقان پير        مئي در قدح ريز چون شهد و شير 

از آن مي كه جان را از آن هوش باد   مرا شربت و شاه را نوش باد.

لازم بياد آوري است كه به منطوق شريفه ي {وسقاهم ربهم شرابا طهورا}از كلمه ي ساقي اراده از حضرت حق شده است، نيز در ادبيات اعتقادي به حضرت امير ساقي كوثر اطلاق ميشود.وقتي ساقي خدا وند و امام علي باشد ، معلوم استكه ، شرابش هم  بمصداق نص

{يسقون من رحيق مختوم ختامه مسك وفي ذالك فليتنا فس المتنافسون}، كوثر وامثال آن مي باشد. حافظ ميگويد: مستي عشق نيست در سر تو     رو كه تو مست آب انگوري.البته خود ساقي نامه اين دو نكته را خود بروشني بيان مي دارد، براي نمونه ميتوان به اين عبارات اشاره كرد:

مئي كو چو آب زلال آمده است      بهر چار مذهب حلال آمده است.

مئي كاب در روي كار آورد         نه آن مي كه در سر خمار آورد.

گلابي كه آب جگر ها بدوست       دواي همه درد سر ها بدوست.

چو زان جام كيخسرو آئين شوم       بدان جام روشن جهان بين شوم.

چراغ دلم يافت بي روغني           بمي ده چراغ مرا روشني.

ساقي نامه ازخاقاني:

ساقي بياد دار كه چون   جام مي دهي                   بحري دهي كه كوه غم از جا بر افكند

يك گوش ماهي ازهمه كس بيش ده مرا                      تا بحر سينه،جيفه ي سودا بر افكند

مي لعل ده چو ناخنه ي ديده ي شفق                    تا رنگ صبح نا خن مارا بر افكند

جام ميي چوصبح و شفق ده كه عكس آن               گلگونه صبح را شفق آسا بر افكند

آبستنانه عده ي توبه مدار بيش                           كاسيب توبه قفل به دل ها بر افكند

آن عده دار بكر طلب كن كه روح را                    آبستني به مريم عذرا بر افكند

هر هفت كرده پردگي رز به مجلس آر                   تا هفت پرده ي خرد ما بر افكند

بنياد عقل بر فكند خوانچه ي صبوح                     عقل آفت است هيچ مگو تا بر افكند

سرد است سخت، سنبله ي رز به خرمن آر               تا سستي يي به عقرب سرما بر افكند...

ساقي تذرو رنگ به طوق عنب چو كبك                 طوق دگر زعنبر سارا بر افكند

بر دست آن تذرو چو خون كبوتران                      مي بين كه رنگ عيد چه زيبا بر افكند...

چون بلبله دهان به دهان قدح برد                        گوئي كه عروه بال به عفرا بر افكند

يا فاخته لب به لب بچه آورد                             از حلق ناردان مصفا بر افكند

خيك است زنگي خفقان دار كز جگر                   وقت دهان گشا همه صفرا بر افكند.

                          ============================

سال نو است ساقيا ، نوبر سال ما توئي                مي كه دهي سه ساله ده ،كو كهن و تو نوبري

گاو سفالي اندر آر،آتش موسي اندر او                   تا چه كنند خاكيان گاو زرين سامري

مي به سفال خام نوش،اينت چمانه ي طرب            لب به كلوخ خشك مال ،اينت شمامه طري

تيغ فراسياب چه؟خون سياوشان كدام؟                  در قدح گلين نگر ،عكس گلاب عبهري

گنبد آبگينه گون نيست فرشته خوي و رو             سنگ بر آبگينه زن،ديو دلي كن اي پري

در قصب سه دامني آستئي دو بر فشان                پاي طرب سبك برآر،ارچه زمي سبك سري

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 5:17 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم مهر 1386

مغنی نامه حکیم نظامی در خمسه

1-      بساز اي مغني ره دل پسند          بر او تار اين ارغنون بلند

رهي كان زمحنت رهائي دهد      بتاريك شب روشنائي دهد.

2-      مغني بيا زاول صبح بام     بزن زخمه ي پخته بر رود خام

از آن زخمه كو رود آب آورد     زسوداي بيهوده خواب آورد.

3-      مغني يكي نغمه بنواز زود     كز اندیشه بر مغزم افتاد دود

چنان بركش آن نغمه ي نغز را     كه ساکن كني در سر این مغز را.

4-      مغني ره باستانی بزن     مغانه نواي مغاني بزن

من بي نوارا به آن يك نوا     گرامي كن و گرمتر كن نوا.

5-      مغني بيار آن نواي غريب     نو آئين تر از ناله ي عندليب

نوائي كه در وي نوائي بود     نوائي نه كز بينوائي بود.

6-      مغني بر آهنگ خود ياد گير      يكي پرده زآهنگ خود باز گير

كه مارا سر پرده ي تنگ نيست بجز پي فراخي در آهنگ نيست.

7-      مغني سماعی بر انگيز گرم     سرود بر آور به آواز نرم

مگر گرمتر زين شود كار من     كسادي گريزد زبازار من.

8-      مغني بيا چنگ را ساز كن     بگفتن گلو را خوش آواز كن

مرا از نوازيدن چنگ خويش     نوازشگري كن به آهنگ خويش.

9-      مغني بدان ساز تيمار سوز     نشاط مرا يك زمان بر فروز

مگر زان نواي بريشم نواز     بريشم كشم روم را درطراز.

10-   مغني غنارا در آور بجوش     كه در باغ بلبل نبايد خموش

مگر خاطرم را بجوش آوري     من گنگ را در خروش آوري.

11-   مغني بيار آن ره باستان     مرا يارئي ده در اين داستان

زدستان گيتي مگر جان برم     بر اين داستان ره به پايان برم.

12-   مغني سحرگاه بر بانگ رود     بياد آور آن پهلواني سرود

نشاط غنا در من آور پديد     فراغت دهم زانكه نتوان شنيد.

13-   مغني دلم دور گشت از شكيب     سماعي ده امشب مرا دلفریب

سماعي كه چون دل بگوش آورد     زبيهوشيم باز هوش آورد.

14-   مغني مدار از غنا دست باز      كه اين كار بي ساز نايد بساز

كسي را كه اين ساز ياري كند     طرب با دلش ساز كاري كند.

15-   مغني دل تنگ را چاره نيست     بجز ساز كان هست و بيغاره نيست

دماغ مرا كز غم آمد بجوش     به ابريشم ساز كن حلقه گوش.

16-   مغني بساز از دم جانفزاي     كليدي كه شد گنج گوهر گشاي

بر اين در مگر چون كليد آوري     از او گنج گوهر پديد آوري.

17-   مغني توئي مرغ ساعت شناس     بگو تا زشب چند رفتست پاس

چو دير آمد آواز مرغان بگوش     از آن مرغ سغدي برآور خروش.

18-   مغني يك امشب برآواز چنگ     خلاصم ده از رنج اين راه تنگ

مگر چون شود راه بر من فراخ     برم رخت بيرون از سنگلاخ.

19-   مغني دلم سير گشت از نفير      بر آور يكي ناله بر بانگ زير

مگر ناله ي زيرم آيد بگوش       از اين ناله ي زار گردم خموش

20-   مغني بدان جره ي جان نواز برآهنگ ما ناله ي نو بساز  

كه گشتيم چون بلبل از ناله مست     بدان ناله زين ناله دانيم رست.

21-   مغني بر آراي لحني درست     كه اين نيست مارا خطائي نخست

بدان لحن بردن توان بامداد     همان لحن هاي جهان را زياد.

22-   مغني بياد آر بر ياد من     سرودي بر آهنگ فرياد من

بكن شادم از شادي آنسرود     مگر بگذرم زآب اين هفت رود.

23-   مغني در اين پرده ي دير سال     نوائي بر انگيز و با او بنال

مگر بر نواي چنان ناله اي      فروبارد از اشگ من ژاله اي.

24-   بيار اي مغني نوائي شگفت     گرفته رها كن كه خوابم گرفت

وگر زان ترنم شوم خفته نيز     نبينم مگر خواب آشفته نيز

25-   مغني ره رامش جان بساز     نوازش كنم زان ره دلنواز

چنان زن نوا از يكي تا بصد     كه در بزم خسرو زدي بار بد زن.

26-   مغني ره رامش آور پديد     كه غم شد بپايان و شادي رسيد

رونده رهي زن كه بر رود ساز چو عمر شه آن راه  باشد دراز.

    

آلات موسيقي در مغني نامه : او تار ، رود خام ،چنگ ، ساز ، غنا ، مرغ سغدي ، جره .

 نغمه هاي ساز و آواز در مغني نامه :  ره دل پسند ،   نغمه ي نغز  ، ره باستانی ، نوا ، آهنگ خود ، سماع دلفریب ، سرود ، نواي بريشم نواز ، ره رامش ، ره رامش جان ، نوائي شگفت ، پرده ي دير سال ، لحني درست  ، ناله ي نو ، بانگ زير ، گنج گوهر ، دم جانفزاي   ، ابريشم ساز ، سماع ، پهلواني سرود .

                                                                        

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 23:32 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

امن يجيب

امن يجيب توتموشام يار گله         گلسه ياريم گلر آرزولار اله

ندبه دعاسيله دعا ايلرم               ايسترم الله دان آقام تز گله

قالارام منتظر سوزوم يوخ ولي     انتظار چتيندير بودور مسئله

كنول ايستر ظهور اتسين عدالت     بلكه مظلوم ظلم اليندن دينجله

پوزانماسين قرانليق اولدوزلاري     سالانماسين يول گئدني مشگله

ايشيق قرانليقا فايق اولاجاق          آند اولا گئجه ني ياران مشعله

او زماندا آهو شيريله باهم            رفاقتله سيره چيخارلار چؤله

دجال تكثير اولور آخر زماندي       ذولفقار ياتيبدير قينيندا هله

هله ده هله دي اليم دعادا              امن يجيب توتموشام يار گله

                     اهل بيته غزل يازار جديري                   غزلينه شفاعت ايستر صله.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:41 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386

قصه ي موش و گربه از سه كتاب وتفاوتهاي تعليمي آنها:

۱)داستان گربه و موش زيرك در كتاب كليله ودمنه،طبق روال كتاب با يك سئوال آغاز مي شود:...كسيكه اورا از هر جائي دشمنان پسش آيندو كار او سخت گردد،وبيم زيان آمدن كار باشدوجز آن چاره ندارد كه با بعضي خصمان بسازدوصحبتي يك دل بدست گيرد،تا از آن بلا وانديشه،رستگاري يابد،كه آن صلح چگونه جويدودر آن مراد چگونه گشاده شود؟.

(باب السنور والجردص26داستانهاي بيد پاي ترجمه ي محمد بن عبد الله النجاري بتصحيح پرويز خانلري)

 اكنون باز گويد داستان آنكه دشمنان انبوه از چپ و راست و پس و پيش او در آيند چنانكه در چنگال هلاك وقبضه ي تلف افتد،پس مخرج خويش در ملاطفت و موالات ايشان بيند وجمال حال خود لطيف گرداندوبسلامت بجهد وعهد با دشمن بوفا رساند ،واگر اين باب ميسر نشود گرد ملاطفت چگونه در آيد وصلح بچه طريق التماس نمايد؟(ص 266باب السنور والجرد از كليله به انشاءنصر اله منشي  وتصحيح مينوي)خلاصه ي اين داستان اين گونه استكه:موش از لانه اش بيرون ميزند وبالاي سرش متوجه پرنده ي گوشتخوار ميشود،ميخواهد بلانه برگرددمي بيند دشمن ديگري راه او و لانه را بسته است ،ونزديكتر از هردوي اينها گربه اي در دام افتاده است.يك لحظه فكر مي كند مي بيند با اينكه هر سه دشمنند اما با گربه يك وجه مشترك دارد وآن مي تواند سبب همكاري ودر نهايت موجب رهائي هردو باشد. با اين انديشه پيش گربه مي رود وبااو معامله مي كندكه گربه از موش حمايت كند تا دو دشمن زميني و هوائي دست از او بردارند وموش هم بند هاي تله ي گربه را باز نمايد.منتها موش پس از نجات در باز گردن گربه اين دست و آن دست مي كند و تعلل مي ورزد ،گربه علت را مي پرسد موش جواب مي دهد كه در باره اش فكر بد عهدي نكند او تنها براي حفظ جان خود اين كار را مي كند ،چرا كه اگر گربه را پيش از آمدن صاحب تله رها كند ممكن است قاتل خود را رها كرده باشد . مي گويد آخرين بند هاي دام تورا هنگامي باز خواهم كرد كه صاحب تله در چندقدمي باشد وتو تنها بفكر نجات خود باشي.(تلخيص از محرر)

۲)موش و گربه ي منظوم عبيد زاكاني با اين دو بيت آغاز مي شود:

  اگر داري تو عقل و دانش و هوش           بيا بشنو حديث گربه و موش

 بخوانم از برايت داستاني                      كه در معناي آن حيران بماني

 ( ص . 175 )كليات عبيد زاكاني به تصحيح عباس اقبال آشتياني

موش و گربه ، منظومه ي انتقادي شامل 174 بيت از آثار عبيد زاكاني است كه در آن تزوير و ريا كاري گربه هاي كرمان را شرح مي دهد كه موجب فريب موشان گشت و پس از آن كار به شكستن عهد گربه و بروز جنگ بين موشان و گربه ها و غلبه ي لشكر موشان و گرفتاري گربه و فرار او منجر شده است . اين منظومه ي شيرين ، بسيار معروف است و بعضي از بيت هاي آن مثل ساير شده است . منظور عبيد از ساختن اين منظومه نظر انتقاد بوده است از بعضي از اداب و رسوم اوضاع زمان .  ( ص 490 فرهنگ ادبيات دري ( كيا ) )

موش و گربه ي منظوم از عبيد زاكاني در 92 بيت  به دو وزن به شكل قصيده به طنز و گاهي به هجو با تضمين آيه و ايهام به اسطوره ي رستم به زبان فارسي آميخته به تركي و عربي سروده شده است . علاوه از نام موش و گربه كه نام هاي اصلي قصه است ، نام هاي فيل و اسب هم آورده شده است . عبيد علاوه از اينكه رديف و قافيه را كنار گذاشته ، درصرف و نحو زبان فارسي هم  تصرف نموده است . دو بيت مقدمه دارد :

اگر داري تو عقل و دانش و هوش           بيا بشنو حديث گربه و موش

 بخوانم از برايت داستاني                      كه در معناي آن حيران بماني

و دو بيت مؤخره :

 جان من پندگير از اين قصه                  كه شوي در زمانه شادانا

غرض از موش و گربه بر خواندن       مدعا فهم كن پسر جانا

نام هاي امكنه مورد استفاده در اين قصه  : كوير ، كهستان ، كرمان ، سفاهان ، يزد ، خراسان ، گيلان ، فارس ، عمان ، شرابخانه  ، مسجد و زاكان  .

اشخاص :  مولانا ، زاهد ، عابد ، ايلخان ، مسلمان ،‌نذر ، توبه ، سلام و احسان

آيه و عبارات عربي  : رزقكم في السما حقاً ، بارالهي ،  الله الله   

كلمات تركي :  آروادن ...، يرآق ، ايلخان ، ائلچي

مثل ساير :‌ «‌ پوست را از كاه پر گردن »

( محرر )

قصيده ي موش و گربه ي عبيد به وزن بحر خفيف در شرح تزوير و ريا كاري گربه اي از گربه هاي كرمان و زاهد و عابد شدن او پس از سالها دريدن موشان و فريب خوردن موشان  و بروز جنگ بين اين دو جنس و غلبه ي لشكر موشان بر سپاه گربه گان و به دار آويخته شدن گربه ي رياكار . عده اي از ابيات آن حكم مثل سائر را پيدا كرده . مسلماً اشاره به يك واقعه ي تاريخي و مانند ساير نوشته هاي عبيد بعنوان انتقاد از اوضاع زمان و پاره اي از آداب و مراسم معموله ي عهد نگاشته شده ليكن درست معلوم نشد كه نظر عبيد در نظم ان داستان به چه واقعه اي بوده است . ( ص 19 كليات عبيد زاكاني )  

۳)پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش ، هم داستاني از شيخ بهايي است به نثر و نسبت به دو قصه ي بالا مفصل تر كه در آن گربه از عالم ديني و موش از صوفي سمبل گرفته شده است . اين قصه هم تعليم و معرفي صوفي گري است و هم تعليم و معرفي طلبگي و راه كسب يقين و سعادت از دو طرف و در عين حال مقايسه ي اين دو .درمتن خود كتاب اينگونه آمده است:اي عزيزان اين گفتگوي موش وگربه را گمان نبريد كه بيهوده است،موش نفس اماره ي شماست كه به مكر و حيله ها مي خواهد از دست عقل خلاصي يابد و پيروي شيطان كرده فساد كند،بعد از آن به اين تمسخر وريشخند نمايد وهر زماني به ناني وهر لحظه به نعمتي اختيار از دست عقل بربايد.(ص 240).  اگر بخواهيم از ديد معقول و منطقي به نقد بنشينيم مال بيد پاي ، معقول و فلسفي است ، مال شيخ بهايي معقول و كلامي است . در اين ميان منظومه ي عبيد عاري از اين دو مقوله است اما چيزي كه هست ما از اولي ( كليله و دمنه ) روش بر خورد درست در زندگي را مي آموزيم . در اثر شيخ بهايي نقد مذهب و مشرب و استدلال به عقل و نقل و حكايت و تمثيل ، تنها منظومه ي عبيد است كه فاقد معقولات است و صرفا ً طنز مي باشد و شايد تنها به خاطر سرگرمي است و انتقاد از حادثه اي كه نامعلوم مي باشد .

نتيجه :  سه قصه ي موش و گربه  در ادب فارسي به قدري غني هست كه مي تواند براي  شعرا و نويسندگان ما الهام بخش باشد و با نو آوري هايي در اين راستا قلم فرسايي كنند تا كودكان ما به وسيله ي ادبيات غني و با هدف هاي ايده آل تربيت شوند تا از  تام و جري بيگانگان  خشونت بي حد و حساب تحميل نگيرد . البته شعراي بزرگ تا حدودي اين كار را انجام داده اند .در چند جاي مثنوي از گربه يا موش حكايت هايي آمده است يكي آنكه ( آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد ) .  براي نمونه :

تاثير قصه ي گربه وموش بر شعر فارسي:

 به موش زير برو گربه ي خيانت كن       كه اين هژبر به چنگ است آن پلنگ به ناب

به نام موش كزو سرفكنده ام چون چنگ     به چنگ گربه كزو دست بر سرم چو رباب   ( خاقاني )

مرغ پر نارسته چون پران شود              لقمه ي هر گربه ي دران شود   ( دفتر اول مثنوي )

گفت در ره موسي ام آمد به پيش             گربه بيند دمبه ام در خواب خويش  ( مولوي )

چون حريص خوردني زن خواه شد         ورنه آمد گربه و دمبه ربود ( مثنوي )

اي كبك خوش خرام كجا مي روي بايست      غره مشو كه گربه ي عابد نماز كرد ( حافظ )

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:34 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

از هشت باب گلستان هشت نكته ي مهم زندگي مي آموزيم

در ديباچه پس ازشكر وسپاس خداوتكريم رسولخداومدح شاهان و سبب تاليف كتاب –

زبان در دهان اي خردمند چيست   كليد در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند كسي     كه جوهر فروش است يا پيلور؟

باب اول درسيرت پادشاهان:

با بدان يارگشت همسر لوط         خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزي چند     پي نيكان گرفت و مردم شد. 

باب دوم در اخلاق درويشان:

 يكي از بزرگان پارسائي را گفت:چه گوئي در حق فلان عابد؟كه ديگران در حق او سخن ها گفته اند،گفت: در ظاهرش عيب نمي بينم ودر باطنش غيب نمي دانم.

هركه را جامه پارسا بيني           پارسا دان و نيك مرد انگار

ور نداني كه در نهادش چيست      محتسب را درون خانه چه كار؟

باب سوم در فضيلت قناعت:

خواهنده ي مغربي، در صف بزازان حلب،مي گفت:اي خداوندان نعمت اگر شمارا انصاف بودي ومارا قناعت ،رسم سئوال از جهان بر خاستي

اي قناعت توانگرم گردان       كه وراي تو هيچ نعمت نيست

گنج صبر اختيار لقمان است    هر كه را صبر نيست حكمت نيست.

باب چهارم در فوايدخاموشي:

يكي را از حكما شنيدم كه مي گفت:هرگز كسي به جهل خود اقرار نكندمگر آنكسكه چون ديگري در سخن باشد هنوز تمام نكرده او آغاز كند،

باب پنجم در عشق و جواني:

بزرگي ديدم اندر كوهساري     قناعت كرده از دنيا به غاري

چرا گفتم به شهر اندر نيايي     كه بار بند از دل بر گشايي

بگفت آنجا پريرويان نغزند      چو گل بسيار شد پيلان بلغزند.

باب ششم در ضعف و پيري:

سال ها بر تو بگذرد كه گذر     نكني سوي تربت پدرت

تو بجاي پدر چه كردي خير     تا همان چشم داري از پدرت؟

باب هفتم در تاثير تربيت:

استاد و معلم چو بود كم آزار       خرسك بازند كودكان در بازار.

هر كه در خرديش ادب نكنند       در بزرگي فلاح از او بر خاست

چوب تر را چنانچه خواهي پيچ    نشود خشك جز به آتش راست.

باب هشتم در آداب صحبت:

سخن در ميان دو دشمن چنان گوي كه اگر دوست شوند شرم زده نباشي،

ميان دو كس جنگ چون آتش است     سخن چين بد بخت هيزم كش است.

كنند اين وآن خوش دگر باره دل        وي اندر ميان كور بخت وخجل.

ميان دو تن آتش افروختن                نه عقل است خود در ميان سوختن.

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 15:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

کوچ از قتلگاه

چگونه بي تو نشينم به محملي كه ندارم            چه گويم از غم غربت به هم دلي كه ندارم

به سنگلاخ عداوت مرا كشيده زمانه                   سوار كي شوم آخر به محملي كه ندارم

به خاك و خون يله گشته قبيله ي من بي كس     خوش است بهر تسلي قبايلي كه ندارم

خيال اكبر و قاسم بسوخت قلب و دلم را             دواست سوز دلم را تغافلي كه ندارم

ز اشكهاي رباب و رقيه غرقم من                      نرفت زورق صبرم به ساحلي كه ندارم

به راه شام مرا شد كشنده ي تو مجاور             يقين كه چاره ي من هست تحملي كه ندارم

خوش است مرغ مهاجر به لانه برگردد               قسم به خانه به دوشان به منزلي كه ندارم
نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 15:49 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

قيزيل گول

قيزيل گول عرض دير گوزل جوهريندن          كه پيدا اولوبدور مبارك تريندن

قمر نور آلارميش رخ انوريندن                    قيزيل گول ياغارميش مبارك تريندن

بو دنياني سيراب ائديب مشربي               او دنياني سيراب ائدر كوثريندن

ملائك گوزل خلقونا اولدي مبهوت               بو معنا اوچون فكر قيل بير دريندن

همي نور آليب آسماندان همي                ساچيب نور گويه عترت اطهريندن

اگر نور دور مبعثي ، باخ غديره                  كه نورٌ علِِي نور اولور حيدريندن

 بهانه ايدي جبريله قرآن گتيرماق              گليب فيض آلار میش گوزل محضريندن

جفاکار اوچون قاش قاباق گوستريب           اؤ پوب لطف ايله کارگر اللريندن

خديجه گؤرنده اونو ، گنج عشق                گئچيب دور او گنج اوسته سيم و زريندن

گؤزل خلقو جنت باغين گؤسترير                گئلير پند لقمان سسي منبريندن

حساب و كتاب اهلي دير اول جناب            ترازو سي وار عدل اوچون حيدريندن

گئدن دمده معراجه جبريل ايله                  ائديب بيم جبريل او دم شهپريندن

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 15:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

حجت ابن الحسن عليه السلام در زبان و ذهن حافظ شيرازي

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست                  هر كجا هست خــدايا بسلامت دارش.

دعاي جان تو ورد زبان مشــــــــــــــــــتاقان                   هميشه تا كه بود متصل مسا و صباح.ُ

اي غايب از نظر به خــــــــــدا می سپارمت                  جانم بسوختي و به دل دوست دارمت

تا دامن كفن نكشـــــــــــــــــم زير پاي خاك                  باور مكن مه دســــــــــت زدامن بدارمت

محراب ابرويت بنما تا ســـــــــــــــــــحرگهي                  دست دعـــــــــــا بر آرم و در گردن آرمت

گر بايدم شدن ســـــــــــــــوي هاروت بابلي                صد گونه جــــــــــــادويي بكنم تا بيارمت

خواهــــــــم كه پيش ميرمت اي بيوفا طبيب               بيمــــــــــــــار باز پرس كه در انتظارمت...

روي تو كس نـــــــــديده هزارت رقيب هست                در غنچه اي و صدت عنــــــدليب هست.

گر آن شيرين پســــــــــــــــــــــــر خونم بريزد                دلا چون شير مــــــــــــــــادر كن حلالش.

يارب آن آهوي مشــــــكين به چمن باز رسان            وان سهي سرو خرامان به چمن باز رسان

دل آزرده ي مارا به نســـــــــــــــــــــيمي بنواز            يعني آن جـــــان زتن رفته  به تن باز رسان

ديده ها در طلب لعل يماني خون شــــــــــــد            يارب آن كـــوكب رخشان به يمن باز رسان

برو اي طاير ميمون هـــــــــــــــــــــــــمايون آثار           پيش عنقا سخــــــــن زاغ و زغن باز رسان.

تيغي كه آسمــــــــــــــــانش از فيض خود دهد آب           تنها جهـــــــــــــــــــــان بگيرد بي منت سپاهي.

درد مارا نيست درمان الغيـــــــــــــــــــــــــــــاث           هجر مارا نيست پايان الغیــــــــــــــــــــــــاث

در اين شب سياهـــــــم گم گشت راه مقصود           از گوشه اي برون آي اي كوكــــــــب هدايت

تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي          صــــــــبا را گو كه بردارد زماني برقع از رويت.

كجاست صــــــــــــــوفي دجال فعل ملحد شكل         بگو بســـــــــــــوز كه مهدي دين پناه رسيد.

يار اگـــــــــــر ننشست با ما نيست جاي اعتراض          پادشاهي كامــــــــران بود از گدايان عار داشت.

اي پادشـــــــــــــــــــه خوبان داد از غم تنها يي           دل بي تو به جان آمد وقت است كه باز آيي...

مشــــــــــتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد            كز دست بخواهد شــــــــد پایاب شكيبايي...

ساقـــــــــي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست          شمشــــــــــــــــــــــاد خرامان كن تا باغ بيارايي.

اي در رخ تو پيدا انوار پادشــــــــــــــــــــــاهي            در فكرت تــــــــــــــــــو پنهان صد حكمت الهي

كلك تو بــــــــــــــارك الله بر ملك و دين گشاده           صد چشمه آب حيوان از قطره ي سياهي

بر اهرمن نتابد انوار اســــــــــــــــــــــم اعظم             ملك آن تست و خاتم فرماي هرچه خواهي

در حشمت سليمان هر كس كه شك نمايد              بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي

باز ار چه گاه گاهي بر ســـــــــر نهد كلاهي                مرغان قاف دانند آيين پادشاهي

تيغي كه آسمانش از فيــــــــــــض خود دهد آب                 تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي. تمة

گرچه شيرين دهـــــــــــــنان پادشهانند ولي               او سلیمان زمان است كه خاتم با اوست.

دانم كه بگذرد زســــــــــــــــــر جرم من كه او              گرچه پري وش است وليكن فرشته خوست

گر باد فتنه هر دو جهان را بهم زند                              ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

  .دل صنوبريم همچو بيد لرزان است                          ز حسرت قدو بالاي چون صنوبر دوست.

معشـــــــــــوق چون نقاب زرخ بر نمي كشد                     هر كس حكايتي بتصور چرا كنند.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 22:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

ظلمدن عرشه دایاندی آهیمیز یاذوالفقار

نیلیاق بیز مردم بی دست و بی پا ذوالفقار

نه نیام ایچره بئله راحت یاتیپسان بیصدا

اولماییب ترک غلافین وقتی آیا ذوالفقار ؟

ترک قیلسان سن نیامون ظلملر ایلر غلاف

ظلمه قارشی دور بیزیم اوا آرخامیز یا ذوالفقار

ناکثین و مارقین و قاسطین باهم دیلر

بو غمین سویلردی چاهه چولده مولا ذوالفقار

سالدی کیم شمشیر اله اولدی ستمگر دونیادا

لافتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار

دجالین کی بیرگوزو وار یعنی اوز نفعین گورر

سن ایکی دم ایله ائت بیر یولدا هیجا ذوالفقار

مسجدالاقصی پوتون آلتندا پامال دیر بوگون

سنله امنیت تاپار مسجد ٬ کلیسا ذوالفقار

غار استکبار یده تبعیض اولوب دیو سفید

رستم ایستیر ایله سین حل معما ذوالفقار

بو تیکانلی سیم لر آیا هاردا پایانه چاتار ؟

هر نه کی گلسه الوزدن طول ورون تا ذوالفقار

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 21:58 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم شهریور 1386

رمز جاودانگي فاطمه ي زهرا عليها السلام:

                      

                    یک دهان خواهم به پهنای فلک        تا بگویم مدح آن رشک ملک                                  

به مصداق نص صريح:انا نحن نزلنا الذكر وانا له لحافظون.خدا نگهبان كل قرآن و حافظ جاودانگي آن است.و سوره ء  كوثر كه شا ن فاطمه (ع)است جزئي از قرآن است. پس خدا نگهبان شان جاودانه ي فاطمه (ع9است.

چنانچه تا ياد وخاطره ي ژدرش (رسول خدا )زنده است بطور طبيعي ياد خود او هم هست.

وهمچنين تا زماني كه نام هميشه امام ،حضرت علي هست ، فاطمه(ع)بعنوان شيعه ي مسئول بياد خواهد ماند.

اما بعد...اسوه ي حسنه بودن خود رمز و راز جاودانگي است و مي دانيم كه حضرت زهرا در عبادت،خانه داري وكارهاي اجتماعي نمونه ي اعلايآنهاست كه ذيلا به نمونه هايي از آن پرداخته مي شود:

1-خدا ازلي وابدي است وشخص مرتبط با خدا جاودان خواهد بودوارتباط با خدا در وهله ي اول عبادت اوست و عبادتهاي حضرت زهرا براي اهل معنا پوشيده نيست تا جائيكه صادق آل محمد فرمودند:خداوند به بهتر از تسبيح حضرت زهرا ستايش نشده است.پس آن حضرت براي اهل عبادت و اطاعت الگوي جاويد است.

2-حضرت زهرا مصداق ومعني عملي حجاب و عفاف است،با حجاب خود آيات حجاب در قرآن را عملي ساخته است.در نتيجه براي اهل حجاب وعفاف الگوي پايداري است.

3-ايثار،انسان را از محدوده ي حيوانيت به فضاي وسيع جاودانگي انسانيت بر مي كشد و آن حضرت در اين راه تا جائي پيش رفتند كه براي جوامع بشري الگوي نيكوئي شدند بطوريكه افطاري خود را با وجود دوست داشتنش به بينوا و يتيم واسير اطعام مي كنند (سوره ي انسان)جامه ي عروسي اش را با وجود نياز خود به نيازمند ديگري مي بخشدو خود با جامه ي كهنه به حجله ي عروسي پا مي گذارد و شعارش هم (الجار ثم الدار)مي باشد.

4-مصداق مناسب آيه ي آشتي دادن دو مؤمن يا دو گروه از مؤمنان و شفاعت اهل خطا مي باشد كه براي ريش سفيدي الگوي زيبائي مي باشد.

5-اگر براي بقا و سلامت جوامع بشري ،انسجام خانواده ،لازم و مهم دانسته شود آن حضرت معيار پسنديده اي براي اين كار خواهند بود چرا كه  تا پاي جان پشتي و پشتيبان شوهر است واز شوهرش چيزي در خواست نمي كند كه مايه ي شرمندگي او باشد و فرزندانش را با مهر مستقيمخود سيراب مي كند و كار هاي خانه را با عشق وپاكي بسر حد كمال انجام مي دهد.

6-كار هاي فرهنگي ماندگار هستند وايشان براي احقاق حق چند خطبه ي غراايراد فرمودو به در خانه ي يك يك اهل مدينه رفت و روشنگري نمود و به مرگ

عدالتبلند بلند گريه كرد و يك صحيفه ي نوراني بيادگار گذاشت.

7-كار هاي تربيتي هميشه مي مانند خاصه در سطح اعلا و بي بديل،مي دانيم كه فرزنداني تربيت كرد صلحجو ،شهادت طلب ،ستم ستيز ،افشاگر ظالمان و ايثار گر كه همگي شمع روشن تاريخ هستند(تا تعليم وتربيت هست فاطمه زنده است.)

8-اين سنت وقانون زندگي است كه اولين ها  بياد مي مانند و فاطمه اولين كسي استكه پس از رحلت رسول خدا مورد ستم واقع شد وحقش پايمال گشت.

9-تا در ميان ملل و جوامع بشري ،موعود وناجي را چشم انتظاري باشدنام فاطمه به عنوان مضاف اليه نام مهدي خواهد درخشيد(ما منتظر مهدي فاطمه هستيم).

مفاهيم جاودانگي از جمله(عبادت،ايثار،انسانيت،كارهاي فرهنگي و تربيتي،حجاب و عفاف،شفاعت،خانواده داري،عدالت خواهي،انتظار وغيره)براي انسان هاي عادي مفهوم نمي شد اگر الگو هاي عملي مثل فاطمه ي زهرا نبود ايشان نه تنها اين مفاهيم عاليه را براي ما ملموس ساختند بلكه با تاروپود عقايد و اعمال خود بافته ي جاودانگي را بافتند ودر معرض نمايش قرار دادند وبراستي كه انسان بي اين مفاهيم در محدوده ي خور وخواب و شهوت حيوانيش مدفون مي شد و نا بود مي گرديد .

پس سلام بر فاطمه و بر پدر وشوهر و فرزندانش كه الگوي نيكوي جاودانگي هستند بقول خدا:لقد كان لكم في رسول الله اسوةحسنة(احزاب )

 

بحر كي مي گنجد اندر كوزه اي؟

 

                                          

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 21:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

قیزیل گول

قيزيل گول عرض دير گوزل جوهريندن                              كه پيدا اولوبدور مبارك تريندن

بو دنياني سيراب ائديب مشربي                                        او دنيانيسيراب ائدر كوثريندن

ملائك گوزل خلقونا اولدي مبهوت                                     بو معنا اوچون فكر قيل بير دريندن

همي نور آليب آسماندان همي                                          ساچيب نور گويه عترت اطهريندن

اگر نور دور مبعثي باخ غديره                                         كه نور علي نور اولور حيدريندن

بهانه ايدي جبريله قرآن گتيرماق                                     گليب فيض آلار ميش گوزل محضريندن

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 16:43 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم مرداد 1386

امام زمان

                                                 امام زمان وامام حسين عليهم السلام:

پر واضح است كه امروز مردم دنيا امام حسين را مي شنا سند بخصوص كه با نو شدن محرم و صفر و عزاداري هاي هِيئت ها و دستجات حسيني، ياد و خاطره ي عاشورا زنده وزنده تر مي گردد.

   امام زمان عليه السلام  در هنگام ظهور، لحظه ي معرفي خود مي فرمايد:{ من نهمين فرزند حسين ابن علي ابن ابي طالبم }.همه اورا خواهند شناخت نه تنها خود او را خواهند شناخت بلكه هدف از ظهور وانقلاب او را نيز خواهند دانست.مبارزه با شرك و هوي پرستي احياي دين رسول خدا ، رواج عدالت علي و اقامه ي امر به معروف ونهي از منكر...واين بار پيروزي عدالت واضمحلال جور و ستم .

                                     امام زمان عليه السلام ومسائل و مشكلات ن‍‍ژاد پرستي:

مي دانيم كه عمده ترين ن‍‍ژاد ها ، ن‍‍‍ژاد آريايي، سامي، اروپايي وقبطي (مصري)‍‍‍‍ هستند.وجالب اينجاست كه همه ي اين ن‍‍ژاد ها حضرت حجت را از خودشان خواهند دانست توضيح اينكه :

مادر امام (نرگس خاتون) دختر يوشعا پسرقيصر روم و از نسل شمعون يكي از حواريين حضرت مسيح است.

مادر امام جواد(سبيكه)از خاندان ماريه ي قبطيه بوده است.

مادر امام سجاد(شهر بانو) دختر يزد گرد پادشاه ايران مي باشد.

از طرف جده ي اعلا هم (فاطمه ي زهرا)عرب وسامي است.

 مثال آن داستان كه رسول خدا حجر الاسود را در وسط گليمي قرار داد وخواست از هر طايفه يكي اطراف آن را بگيرد تا خود را شريك در حادثه ي بزرگ بدانند ، تمام طوايف ن‍‍ژاد ها هم حضرت مهدي را از خود خواهند دانست

حجت ابن الحسن آريا يي است يا سامي ويا اروپايي ويا قبطي وغيره هر چه هست وهر كه هست از اصلاب شامخه وارحام مطهره مي باشد وافتخار هر ن‍‍ژاد و هر طايفه.  

                                                     عدم شناخت ، علت وسبب شناخت :

يك وقت يكي آمد و ادعاي مهدويت كرد او را شناختند وبه او گفتند : اي كذاب تورا شناختيم تو پسر بزاز شيرازي هستي و به اين ترتيب لو رفت . واما قائم آل محمد را كسي نمي شناسد و هيچ كس براي ايشان شناسنامه اي پيدا نمي كند تا بگويد كه در كدام شهر و محله مي زيسته و كلاس ابتدايي را در كجا خوانده است  چون كسي نمي تواند امام را بشناسد مي فهمد كه پسر حسن عسكري مي باشد. پس عدم شناخت امام علت وسبب شناخت امام مي شود.

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 12:34 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم مرداد 1386

تناسب در دعا

از الگوهاي خود ( ائمه عليهم السلام ) خيلي چيزها ياد مي گيريم مخصوصاً هارموني و تناسبات ولو در دعا ها . هرگاه از خدا روزي مي خواهند ، با نام رزاق او را مي خوانند و هنگامي كه مغفرت مي طلبند به اسم رحمان و رحيم و غفار مي خوانندش و هنگامي كه خلاصي از زندان جباران زمان تقاضا مي كنند به درگاه خدا ، اينگونه روي نياز مي آورند :

يا مخلص الشجر من بين رمل و الطين يا مخلص اللبن من بين فرثين و دم خلصني من حبس هارون *

( اي خلاص كننده ي درخت از ميان شن و خاك و اي خلاص كننده ي شير از ميان كثافات و خون ، مرا نيز از زندان هارون خلاص كن ! )

يعني خلاص كردن درخت از ميان خاكها و نمو آن و يا توليد شير گوارا از ميان كثافت و خون ، به مراتب مشكل تر است از خلاص كردن من ، از حبس هارون الرشيد . يعني تو توانايي خدا بر هر چه بخواهي .

                                    -------------------------------------------------------

 * ) مناجات امام موسي كاظم در زندان هارون

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 1:1 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386

دئدیم , دئدی ...

سنسيز اوچولور لحظه لر ايام ييخيلير

دنيا باشيما هر سحر آخشام ييخيلير

چخما جانيما دئديم چيخان لحظه دئدي

يوخ چاره كه بير دفعه ليغا دام ييخيلير

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 17:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

عصا کش گر افتد فتد کور هم

شنیدم گروهی زمردان کور                      نمودند عزم مکان های دور

همه کورها را خبر ساختند                      یکی زان میان راهبر ساختند

جلو دار شد کور بر کورها                         کشید آنهمه کور بر دور ها

به هر جا که می رفت می بردشان            به جاهای بیراهه و بی نشان

روان داشت از پی یکی کاروان                 همه بی خبر از زمین و زمان

سر گله هر جا رود دم رود                        به کعبه رود یا که بر رم رود

جلو دار افتاد بر قعر چاه                           که نا آشنا بود با چاه و راه

پی اش پیروان نیز می اوفتاد                  چنان چه بر افتاده بود اوستاد

هر آن کور کو در ته صفٌ بود                        بر افتادی او نیز هم دیر وزود

عصا کش گر افتد فتد کور هم                 قسم بر کتاب و قسم بر قلم


نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

تصحیف

تصحیف مصدر باب تفعیل است به معنی تغییر دادن نقطه و حرکات می باشد و در اصطلاح بدیع تعمدی است که شاعر بکار می برد بدین ترتیب که عمدا کلماتی استخدام می کند که اگر نقطه و حرکاتش تغییر کند آن معنی نیز تغییرخواهد کرد مانند دو کلمه ی بوسه و توشه در این بیت:

مرا بوسه جانا به تصحیف ده  

که درویش را توشه از بوسه به.

شعر اینچنین را مصحف گویند.

درزمانهای قدیم زنی پسری داشته حسن نام که در خدمت سربازی بسر می برده است زن برای مشورت بقران جهت اطلاع از پسرش پیش آخوند کم سوادی می رود وآخوند در قران این آیه را ملاحظه می کند(حسن مآب)و می خواند (حسن مات)*...

چند بیت مصحف از خاقانی ملاحظه می کنیم:

مجلس انس حریفان را هم از تصحیف انس

در تنوره کیمیای جان جان افشانده اند.

آن روز رفت آب غلامان که یوسفی

تصحیف عید شد به بهای محقرش.

عید آمد و من مصحف عید

این نقد بسخته ام به میزان.

 

جمله در غرقاب اشک و کرده هم سیراب از اشک

خاک غرقاب مصحف را که عطشان دیده اند.

باهرکه انس گیری ازاوسوخته شوی

بنگر که انس چیست مصحف زآتش است.

                                     (جدیری)

 

*) عاقبت خوش را حسن مرد خوانده بود .

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:27 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

سیاوخش

              بنام خداوند جان و خرد      کزین برتر اندیشه برنگذرد

 

سیاووش

 

 

سیاوش ،  سیاوخش و  سیاووش که به تلفظهای مختلف دیده میشود همه بمعنی (دارنده ی اسب نر سیاه است ).نام یکی از پهلوانان شاهنامه است. پدرش کیکاووس شاه ایران ومادرش از خویشان گرسیوز برادر افراسیاب و از تبار فریدون میباشد.معلم ومربی اش رستم جهان پهلوان است که از شاه خواست تا سیاوش را بدو بسپارد تا او را بپروراند و هنرهای شاهانه وآداب فرماندهی و سپاهکشی و فنون رزم آزمایی ونبرد یادش بدهد.پس از باز گشت سیاوش از نزد رستم به پیش پدر.سودابه زن کاووس دختر شاه هاماوران عاشق او میشود وسیاووش بعلت نجابت طبع از این عشق سرباز میزند وسودابه به او کینه ور میشود وشوهر را بر او بدبین میسازد.

 

(ور ِ سیاووش):

کیکاووس برای آزمایش بیگناهی او دستورداداز میان آتش بگذرد وسیاووش ناگزیر شد برای بیگناهی خود و بجای سوگند از میان انبوهی از آتش بگذردتن پاک اوکه بپاکی و بیگناهی چون تن زرتشت واز آتش بود بی هیچ زیانی از میان آتش گذشت تا راستی پیامش را باور کنند. اما سودابه جرات نکرد به آتش نزدیک شود. سیاوش پیش پدر رفت و وساطت نمود که سودابه را ببخشد و او قبول کرد.

 

(صلح سیاوش): 

 سیاوش پس از رنجهایی که از این عشق ناپاک کشید بدستور پدر بجنگ با تورانیان رفت امابر خلاف خواسته ی پدر با افراسیاب صلح کرد و کاووسپس از شنیدن این خبر خشمگین شد و او را با نامه ای سر زنش کرد سیاووش از بیم پدر در سرزمین توران ماند.

 

(ازدواج سیاوش):

سیاوش نزد افراسیاب تقرب یافت با جریره دختر پیران وزیر افراسیاب ازدواج کرد و از جریره پسری یافت نامش را فرود نهاد.سپس به 1یشنهاد پیران با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج کرد و پسری از وی آمد که خسرو نامیدند و او بعد ها شاه ایران شد یعنی همان کیخسرو.

 

(گنگ دز، گنگ دژ و سیاووش گرد ، سیاوش کِرد):

افراسیاب بخشی از کشور را به سیاوش داد باآنجه لازمه ی زندگی شاهانه بود و سیاوش با فرنگیس بدانجارفت و گنگدز را بنانهاد. ومتعاقبا پیامیاز افراسیاب به سیاوش رسید که جایی پاکیزه و خرم از کشور را به تو بخشیدم به آنجا رو شهری زیبا وآراسته بنا کن  وآنچه لازم است از گنج من حزینه ی آن بساز سیاوش به مکان جدید رفت در آن خرم جایگاه شهری زیبا و آراسته بنام سیاووش گرد بنا بنا نهاد.گرسیوز برادر افراسیاب که بر سیاوش حسد می برد افراسیاب را بر او بدبین ساخت تا سرانجام به فرمان افراسیاب سیاوش را کشتند.

 

(خون سیاووش یا حزن سیاووشان)

گویند که چون بفرمان افراسیاب سیاوش کشته شد بر زمینی که خون او ریخته شد گیاهی رویید که به خون سیاووش معروف گشت این گیاه چوندارو بکارمی رفته است.فردوسی گوید:بساعت گیاهی از آن خون برست   جز ایزد که داند که او چون برست   گیارادهم من کنونت نشان   که خوانی همی خون اسیاوشان   کسی فایده خلق راهست از او   که هست آن گیا اصلش از خون او.خاقانی هم این گونه سروده است:شب چاه بیزن بسته سر مشرق گشاده زال زر   خون سیاووشاننگر بر خاک و خاراریخته.

 

(کین سیاوش):

خبر قتل سیاوش درایران غوغایی بر انگیخت رستم سودابه را به کین سیاوش کشت وتوران را به انتقام خون شاهزاده ی معصوم ویران کرد از سیاوش که دو پسر باز ماند بخصوص کیخسرو کین پدر را از دشمنان باز گرفت اما حدیث انتقام خون بناحق سیاووش در فرهنگ ایران همچنان پایدار ماند تا آنجاکه  بروایت تاریخ بخارا زیادت از سه هزار سال است که اهل بخارا بر کشتن سیاووش سرودهای عجیب است که مطربان آن سرودهارا-کین سیاووش- وقوالان- گریستن مغان- گویند. بیست و هفتمین لحن از لحن های باربد نیز –کین سیاووش-است:چو زخمه راندی از کین سیاووش   پر از خون سیاووشان شدی گوش.خمسه.

 

(سیاووش در مفهوم اساطیری)

سیاووش در مفهوم اساطیری خویش نماینده ی نابودی و رستاخیز است وبهار وخزان گیاه را در زندگی و مرگ خویشمجسم میکند  و از این حیث شبیه میشود به –تموز-بابلی و –ایزیریس- مصری و –ادونیس- فنیقی و یونانی این هر سه پروردگار روییدنی و باروری هستند و افسانه ی آنها کنایه از تناوب زندگی ومرگ است ورستاخیز آنان هرساله با مراسم سوگ و جشن بر گزار میشود.

(پرسیاووشان هم شعر الجن هم شعرالغول):

نیز گیاهی است که درجاهای نمناک می روید وبعنوان نماد یا خدای نباتی در اساطیر مطرح میشود.

 

(تاثیر سیاوش در ادب فارسی):

حافظ میگوید:

-شاه ترکان سخن مدعیان میشنود   شرمش از مظلمه ی خون سیاووشش باد.

در خمسه آمده :

چو زخمه راندی از خون سیاووش   پر از خون سیاووشان شدی گوش .  

 

.دیوان شمس دارد:

هین طبلک شبروان فرو کوب   زیراکه سوار شد سیاووش.

 

ازرقی گوید:

خرم تر از بهار سراید به زیر و بم   گه کینه ی سیاووش و گه سبزه ی بهار.

 

 قاآنی گوید:

جام کیخسرو پراز می کن که تا چون تهمتن   کینه ی خون سیاوش خواهم از افراسیاب.

  نیز گوید:

خور چو گوروی ُ زره ِ سیاووش ِ مه را   بهر بریدن گرفت گوی زنخدان.

 

عطارگفته است:

-خیز و خون سیاوش آر که صبح    تیغ افراسیاب می آرد.

 

امیر خسرو جهانگیری گوید:

-بدان سان که شد روی صحرا سراسر   پر از بهمن ِ روی و خون ِ سیاوش.

 

خاقانی میگوید:

-کیخسروانه جام، زخون سیاوشان   گنج فراسیاب به سیمابرافکند.

-شب چاه بیژن بسته سر، مشرق گشاده زال زر   خون سیاووشان نگر، بر خاک و خارا ریخته .

 آن خون سیاوش از خم جم   چون تیغ فراسیاب در ده .

-کردی بدرگه تو، سیاووش، چاوشی   بودی بحضرت تو فرنگیس، پرده دار.

-مدت عمر ار نداد کام سیاووش   دولت کاووس کامکار بماناد.

سنایی میگوید:

-از برای عّز دیدار سیاوخشی وشش   همچو بیژن بند کن در چاه خواری جاه را.

 

 صایب گوید:

-تیر از روح سیاووشش مدد میطلبد   سینه ی گرم که دیگر هدف تیر تو شد.

–شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان   شهپر توفیق صایب همت شاهانه است.

 

احمد شاملو:

—من کلام آخرینرا/ بر زبان جاری کردم/همچون خون بی منطق قربانی/ بر مذبح / یا همچون خون سیاووش / خون ِ هر روز ِ آفتابی که هنوز بر نیامده است / که هنوز دیری به طلوعش مانده است / یا که خود هرگز بر نیاید.         

 

 

منابع :

شاهنامه ی فروغی /

 دیوان خاقانی /

دیوان شمس /

 دیوان حافظ /

 فرهنگ اساطیری یاحقی /

فرهنگ دری کیا /

 فرهنگ معین /

 خمسه ی نظامی /

شاهنامه  به نثر از دبیر سیاقی .تمه     

 

 در خزائن نراقی مطلبی راجع به یک بیت حافظ دیدم که مربوط میشد به سیاوش حیفم آمد به یاد داشت سیاوش                                                           اضاضه  نکنم.

    شاه ترکان سخن مدعیان میشنود          شرمش ازمظلمه ی خون سیاووشش با د   

میتواند شد که مراد خواجه از شاه ترکان قوه ی عاقله ی ملکیه باشد واز مدعیان قوای بهیمیه وسبعیه وشیطانیه یعنی شهویه و غضبیه و وهمیه باشد که جنود شیطانند ومراد از سیاوش نفس ناطقه ی قدسیه باشد که مانند سیاوش از وطن اصلیه ی خود دور افتاده و از مصاحبت با دوستان خود که ارواح مجرده وعقول مقدسه هستند باز مانده و به غربت گرفتار شده و خلاصه ی معنی آن است که:

عقل که پادشاه مملکت بدن است تدبیر خود را از دست داده و به فریب لصوص قوای بهیمیت و سبعیت وشیطانیت که به منزله ی مدعیانند مغرور شده وباعث هلاکت نفس قدسیه گردیده.

ربنا نجنا من ظلمات مضیق الطبیعه برحمتک و رافتک

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:24 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

رمز جاودانگی حضرت فاطمه ی زهرا ( س)

                           يك دهان خواهم بپهناي فلك       تا بگويم مدح آن رشك ملك.

 

 

به مصداق نص صريح « انا نحن نرلنا الذكر وانا له لحافظون » خدا نگهبان كل قران وحافظ جاودانگي آن است وسوره ي كوثر كه شان فاطمه است جزئي از قرآن است پس خدا نگهبان شان جاودانه ي فاطمه است.

چنانچه تا ياد وخاطره ي پدرش زنده است بطور طبيعي خود او هم هست.و همچنين تا زمانيكه نام هميشه امام ،‌ حضرت علي هست فاطمه بعنوان شيعه ي مسئول بياد خواهد ماند.

اسوه ي حسنه بودن خود رمز و راز جاودانگي است وميدانيم كه حضرت زهرا درعبادت ، خانه داري وكارهاي اجتماعي نمونه ي اعلاي آنهاست كه ذيلاً به نمونه هايي از آنها پرداخته ميشود :

1-     خدا جاودان است وشخص مرتبط با خدا جاودان خواهد بود و ارتباط با خدا در وهله ي اول عبادت اوست وعبادتهاي حضرت زهرا براي اهل معنا واضح است تا جاييكه صادق آل محمد فرمودند: «خداوند به بهتر از تسبيح حضرت زهرا ستايش نشده است .» پس آنحضرت براي اهل عبادت و اطاعت الگوي جاويد است.

2-     او مصداق ومعني عملي حجاب وعفاف است با حجاب خودآيات حجاب در قرآن را عملي ساخته است ، براي اهل حجاب و عفاف الگوي پايداري است .

3-     ايثار ، انسان را از محدوده ي حيوانيت به فضاي وسيع جاودانگي انسانيت بر ميكشد و آن حضرت در اين راه تا جايي پيش رفتند كه براي جوامع بشري الگوي نيكويي شدند بطوريكه افطاري خود را با وجود دوست داشتنش به بينوا و يتيم واسير اطعام ميكنند(سوره ي انسان ) جامه ي عروسيش را با وجود نياز خود به نيازمند ديگري مي بخشد وخود با پيراهن كهنه به حجله ي عروسي پا مي گذارد و شعارش هم «الجار ثم الدار » ميباشد .

4-     مصداق مناسب آيه ي آشتي دادن دو مومن يا دو گروه از مومنان وشفاعت اهل خطا ميباشد كه براي ريش سفيدي الگوي زيبايي مي باشد .

5-     اگر براي بقاي سلامت جوامع بشري انسجام خانواده لازم و مهم دانسته شود آن حضرت معيار پسنديده اي براي اين امر خواهند بود چرا كه تا پاي جان پشتي و پشتيبان  شوهر است و از شوهرش چيزي درخواست نميكند كه مايه ي شرمندگي او باشد وفرزندانش را با مهر مستقيم خود سيراب ميكند و كارهاي خانه را با عشق وپاكي بسرحد كمال انجام ميدهد .

6-     كارهاي فرهنگي ماندگار هستند و او براي احقاق حق چند خطبه ي غرا ايراد فرمود و به در خانه ي يك يك اهل مدينه رفت و روشنگري نمود و به مرگ عدالت بلند بلند گريه كرد ويك صحيفه ي نوراني بيادگار گذاشت .

7-     هميشه كارهاي تربيتي مي مانند خاصه در سطح اعلا و بي بديل ، مي دانيم كه او فرزنداني تربيت كرد صلح جو ، شهادت طلب ، ستم ستيز ، افشاگر ظالمان ، عالم و ايثارگر كه همگي شمع روشن تاريخ هستند . تا تعليم و تربيت هست ، فاطمه زنده است .

8-     اين سنت و قانون زندگيست كه « اولين ها » به ياد مي مانند و فاطمه اولين كسي است كه پس از رحلت رسولخدا مورد ستم واقع شد و حقش پايمال گشت .

9-     تا در ميان ملل و جوامع بشري ، موعود و ناجي را چشم انتظاري باشد ، نام فاطمه به عنوان مضاف اليه نام مهدي خواهد درخشيد . ( ما منتظر مهدي فاطمه ) هستيم .

كلام آخر :

مفاهيم جاودانگي از جمله عبادت ، ايثار ، انسانيت ، كارهاي فرهنگي و تربيتي ، حجاب و عفاف ، شفاعت ، خانواده داري ، عدالت خواهي ، انتظار و ... براي انسان هاي عادي مفهوم نمي شد اگر الگوهاي عملي مثل فاطمه ي زهرا نبود . ايشان نه تنها اين مفاهيم عاليه را براي ما ملموس كرده اند بلكه با تار و پود عقايد و اعمال خود بافته ي جاودانگي را بافتند و در معرض نمايش قرار دادند تا مردم الگو داشته باشند و به راستي كه انسان بي اين مفاهيم در محدوده ي خور و خواب و شهوت حيواني اش مدفون مي شد و نابود مي گشت پس سلام بر فاطمه ، سلام بر پدر و سلام بر شوهر و سلام بر فرزندانش كه الگوي نيكوي جاودانگي هستند .

 

« لقد كان لكم في رسول الله اسوه حسنه ( احزاب ) »

 

بحر كي مي گنجد اندر كوزه ي ؟

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 16:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

سکه به ضرب علی

به بیکرانه صدا می زنند پنجره ها                     ترانه اوج بگیرد زمر ز حنجرها  

گذشت جور زمستان بیا و وابنما                       که در بهار گشاده خوش است پنجره ها

چو شهر آب زده رفته بود در میلاد                   نمود شاد دلم را نمود منظره ها

 من آشنای تو آندم شدم که مادر من                   برای آش من اسم تو خواند بر تره ها

به دور کودکی خود نوشتم اسم تو را                 به دور کاغذ بادی به دور فرفره ها

بیا و سکه به نام علی حیدر زن                        که از رواج بیفتد تمام ناسره ها

هنوز پادشه اختران نکرده طلوع                      به اعتراض بلند است کیل شب پره ها

کسی ز صلح نگردد به دور مهدی ما                 اگرچه گرگ درنده اگرچه با بره ها  

جدیری - بهار ۸۵

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

مظلومیت مضاعف

آیا عزاداری های امام حسین که در هر محرم تازه میشود وباشور پررنگتری نسبت به سال های قبلش برپا میگردد شمارا بفکر انداخته است؟میپرسیدچه فکری؟

اینکه این مردآزاده مرد باعزت ودیندار واقعی چه ظلم هایی حتی پس از شهادتش متحمل میشود

من در یک کتاب خواندم که سه گروه بر امام حسین ستم کرده اند بنی امیه جسم حضرت را کشته بنی عباس شخصیتش را و نوحه خوانان وروحانیان هدفش را . اما من خودم به یک مظلومیت دیگری هم رسیده ام که شاید کمتر کسی به آن رسیده باشد . جریان این فکر از آنجا آغاز شد که کسی میگفت امام حسین مظلوم نیست  و این سخن را با حالتی میگفت که یعنی مظلومیت دون شان امام حسین است در حالیکه یکی از القاب معروف آنحضرت علاوه از سید الشهدا همین حسین مظلوم است . این عنوان در زیارتنامه هاهم آمده است .

من چند کتاب منبع در باره ی زندگانی امام داشتم  وچند تای دیگر هم از بعضیها به امانت گرفتم وبطور جد راجع به این مسٍآله تحقیق کردم و برای مظلومیت امام حسین چندین دلیل یاد داشت بر داشتم :میدانیم که هر کجا تساوی وبرابری نباشد ظلم وستم حاکم خواهد بود وقتی تعداد سربازان امام با تعداد دشمنان برابر نبود ، دشمنان به آب دسترسی داشتند و ایشان نداشتند امام خانواده را بهمراه داشتند آنها نه، آنها از مردم رذل وپست بودند ،اینان انسانهای شریف بودند ، کشته های آنها دفن شدند اماپیکر های پاک امام اصحاب عریان روی خاکها ماند بعد از دفن هم چندین سال بر قبرشان آب بستند وبجای زمین کشاورزی استفاده کردند.

در نتیجه :امام ویارانش مظلوم بودند .

در این راستا من به یک مطلب مهمی هم بر خوردم که :آیا راس مبارک سید الشهدا را در کجا زیارت کنیم؟ در کتابها ودر مسافرتها به مکانهایی بر میخوریم که به نام راس حسین نام گزاری گردیده مانند :حلب ، شام ، نجف ، عسقلان و حتی مصر. و از خود میپرسیم آیا در کدام یک از اینها را س مبارک را زیارت کنیم؟ حضرت زهرا قبرش مفقود است چون خودش وصیت کرده حضرت علی شب مخفیانه دفن میشودکه دشمنان مبادا نبش کنند جنازه ی حسن مجتبی تیر باران میشود سر مبارک اباعبدالله از پیکرش جدا میشود وآخر سر هم معلوم نمیشود که در کجا دفن گردیده. در یک جایی خواندم که هشتاد سال بعد از حادثه ی کربلا  از خزینه ی بنی امیه کیسه ی چرمی پیدا شد که راس مبارک در داخل آن بوده است .گویی راس حسن را هر کجا که دفن میکردند پس از اندک مدتی از ترس مخالفان اهلبیت  به یک جای دیگر انتقال میدادند تا به دورترین نقطه از کربلا (مصر) برده شد وباز نا معلوم است که در کجای جاهای نام برده شده مدفون میباشد

جمع بندی این نوشته ی پریشان این میشود که پنجمین از پنج تن محمد و آ ل محمد،حسین مظلوم است و مدفن راس مبارکش برای  کسی معلوم نیست تا روزی که قبر شریف مادرش معلوم گردد و این مظلومیتی مضاعف بر مظلومیتهای دیگرشان میباشد –

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم تیر 1386

نماز و لوازمات آن در شعر حافظ

نیت:

ملک در سجده ی آدم زمین بوس تو نیت کرد.

 

طهارت:

 

طهارت ار نه بخون جگر کند عاشق    بقول مفتی عشقش درست نیست نماز.

نماز در خم آن ابروان محرابی                     کسی کند که بخون جگر طهارت کرد.

اگر امام جماعت طلب کند امروز         خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد.

 

غسل :

غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند

                                                        پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز.

 

وضو:

من هماندم که وضو ساختم از چشمه ی عشق

                                                       چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست.

حافظ هرآنکه عشق نورزید و وصل خواست

                                                     احرام طوف کعبه ی دل بی وضو ببست.

 

 

قبله:

در کعبه ی کوی تو هرآنکسکه در آید

                                                          از قبله ی ابروی تو در عین نماز است.

 

مسجد:

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

                                                           چیست یاران طریقت بعدازاین تدبیر ما؟.

غرض زمسجدو میخانه ام وصال شماست

                                                             جز این خیال ندارم خدا گواه من است.

همه کس طالبیارند چه هشیار و چه مست

                                         همه جا خانه ی عشق است چه مسجد چه کنشت.

من زمسجد به خرابات نه خود افتادم

                                                             اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد.

گر زمسجد به خرابات شدم خرده مگیر

                                                           مجلس وعظ دراز است وزمان خواهد شد.

در مسجد و می خانه خیالت اگر آید

                                                          محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم.

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

                                                          وانچه در مسجد امروز نبود آنجا بود.

محراب:

تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم

                                                         که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو.

پس از چندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن

                                                         که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت؟.

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد

                                                        حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                                         چون بخلوت می روند آنکار دیگر می کنند.

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید

                                                         جای در گوشه ی محراب کنند اهل کلام.

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

                                                         محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم.

می ترسم از خرابی ایمان که می برد

                                                        محراب ابروی تو حضور نماز من.

 

سجاده:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید

                                                     که سالک بی خبر نبود زراه و رسم منزل ها.

بکوی می فروشانش  بجامی بر نمی گیرد

                                                    زهی سجاده ی تقوا که یک ساغر نمی ارزد.

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده

                                                   خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده.

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم

                                                     حاصل خرقه و سجاده روان دربازم

زکوی میکده دوشش بدوش می بردند

                                                    امام شهر که سجاده می کشید بدوش.

 

سجده:

حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر

                                                   که دعایی زسر صدق جز آنجا نکنی.

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز

                                                  سجده ی شکر کنم وززپی شکرانه روم.

حافظ اگر سجده ی تو کرد مکن عیب

                                                  کافر عشق ای صنم گناه ندارد.

کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود

                                                  بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود.

ملک در سجده ی آدم زمین بوس تو نیت کرد.

 

 

فاتحه:

فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

                                                  لب بگشا که می دهد لعل لبت به مرده جان.

آنکه به پرسش آمدوفاتحه خواندو میرود

                                                  گو نفسی که روح را میکنم از پی اش روان.

 

 

نماز:

هرآنکسیکه دراین حلقه نیست زنده به عشق

                                                 براو نمرده بفتوای من نماز کنید.(نماز میت)

ای کبک خوشخرام کجا میروی بایست

                                                 غره مشو که گربه ی عابد نماز کرد.(نمازریایی)

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد

                                                حالتی رفت که محراب به فریاد آمد.

آندم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

                                               مستان تو خواهم که گزارند نمازم (نمازمیت)

نماز در خم آن ابروان محرابی

                                      کسی کند که بخون جگر طهارت کرد.(شرط قبولی نماز)

آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب

                                         کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمدهای. (نمازمیت)

نماز شام غریبان چو گریه آغازم

                                              به مویه های غریبانه قصه پردازم.

درکعبه ی کوی تو هرآنکسکه درآید

                               از قبله ی ابروی تو درعین نماز است.(درکعبه نماز بهر سمت که باشد درست است)

میترسم از خرابی ایمان که میبرد

                                            محراب ابروی تو حضور نماز من.(حضور در نماز لازم است)

طهارت ارنه بخون جگر کند عاشق

                                            بقول مفتی عشقش درست نیست نماز.  (ازمبطلات نماز)

                                                                      

                                                  *‌‌‌  *  * 

 ازنشانه های شعر عرفانی معشوق کلی است ومعشوق کلی هم خداست که در ابیات فوق به وضوح مشاهده می شود .به اعتقاد خواجه اگر کسی بخواهد نماز عارفانه بگزارد باید  در اشک غسل کند و بخون جگر طهارت نماید با اقامه ی عارفانه اش محراب را بفریاد آرد.

حتی  بعد از مرگش میخواهد مستان  حق برایش نماز گزارندواز نماز ریایی بیزار است بنظر خواجه لبی که مترنم فاتحه است حتما به مرده جان میدهد.

 

 

 

نوشته شده توسط ..:: قدرت جدیری ::.. در 0:28 |  لینک ثابت   •